تبليغاتX
مهرگان

مهرگان

فر و شكوه ايرانيان

 

بر مام وطن باید گریست!

 

زمانه زمانه سبقت و پیشی درزمینه علوم و فنون است و پیشبرد چرخ کشور بر هرچیزی مقدم، ولیکن باید بر مام وطن گریست که چنین گستاخانه شهروندان، دون پایه محسوب میگردند آنانکه وطن وطن میگویند و ثروتها و منابع خدادادی کشور مصروف جنگی فرسایشی در جای دیگری از پهنه گیتی میگردد که برد و باختش تنها بر ملت مظلوممان خرجی بی پایان و ایجاد دشمنی دیگر تحمیل خواهد نمود.
بر مام وطن باید گریست که فرزندانش نام وطن را بتنهائی نمی پسندند و وطن پرستان واقعی را بسخره میگرند و دون میشمارند

 

آری ای ایران بر تو میگریم و اشکهایم را نثار خاک پاکت مینمایم چرا که در طول تاریخ چنین زخم هولناکی را هرگز بر پیکرت ندیده ای


برتو مویه میکنم وطنم که هیچگاه فرزندانت بر تو چنین نشوریده بودند و با افتخار از تو دوری نکرده بودند


آنانکه با نام تو بخصم میخروشیدند و رگهاشان را بر پای تو بفولاد میسپردند، اکنون تن های پاکشان در زیر خاکت خواهد لرزید و شیر مادران شیری که فرزندانشان را بانام تو لالائی میخواندند فرو خواهد خشکید و روزگار چنین خواهد شد که وطن فروشان بر وطن پرستان چیره خواهند گردید.


شیاطین بر گردادگرد تو میچرخند و فرزندانت سر آنانکه تو را میپرستند بر زمین میگذارند و خوارشان میشمارند


بر توای وطنم میگریم که هیچگاه در هیچ گوشه ای از تاریخ پربارت چنین جفائی بر تو نرفته است.


بیداد زمانه تورا چنین خوار و نحیف نموده که دریای خزرت را بمفت میفروشند و نامش را فیروزی مینامند که تورا تنها پیروزی شایسته است و آنهم بدست فرزندان پاکت.


برتو و بر خودم و بر تمامی فرزندانت میگریم چراکه آنچه که تو در دل خاکت داری و باید مصروف فرزندان پاکت گردد، ناچيز فروخته میشود و دستمایه آنانی میگردد که فرزندان گرسنه و بی پناهت را نمی بینند


جوانان پاکی که باید هرروز در گوشه ای از دنیا نام پاک تورا با پیشبردها و پبروزیهایشان بر زبانها جاری سازند در بیغوله های تنگ و تاریک لب بر لب افیون میگذارند و خماری را بانشئه ای جانگداز معاوضه مینمایند


دخترکانی که باید با نام تو و بایاد تو سر بربالین بگذارند برای تکه ای نان تن پاکشان را بر نا اهلان ارزانی میدارند. و در این میان ثروتهای بیمانندت برای زخم تیر آنانی بکار رود که در فرداهایشان نه نامی از تو خواهند برد و نه بیادت خواهند بود.


پدرانی که با نام ایران و وطن، پهلوانان و شیر بچه های دلاور و بی باک پروردند که در هشت سال جنگ با خصم بی هیچ انتظاری خونهای پاکشان را نثارت کردند، اکنون برای تکه ای نان و یا رفع چند بار خماریشان فرزندانشان را و تکه های تنشان را بمفت میفروشند .


آیا نباید بر تو بگریم ای ایران که عده ای هرچند معدود از مادران فرزندانت بجای شیر در سینه ها شان خشو نت ونفرت میجوشد، به هرجائی، هرکه را که از وطن میگوید بتیر ملی گرائی مینوازند.


آیا نباید گریه کنم برایت ای وطنم که پدرانی از فرزندانت برای فکری معیوب و نظری آغشته بعناد و تنگ نظری دخترکانشان را با بی شرمی بضرب سنگ میکشند ونام کارشان را غیرت و ناموس مینامند.


میخواهم این بغض فروخفته بترکد و اشکهایم سرازیر گردد


بگذار گریه کنم وقتی که وطن پرستان و آنان که داعیه وطن دارند جرات ابراز نظراتشان را ندارند


چه بد کرداری ای چرخ که ملی گرایان باید خاک گوشه های تنگ عزلت بخورند و وطن فروشان مست باده قدرت باشند.


آری وطنم برتو میگریم و برایت دل میسوزانم

... ولی در اعماق قلبم بسیار دلخوش و امیدوارم و هیچ از این یاوه گویان که مست قدرتند و باده ثروت از خود بیخودشان نموده ترسی بدل ندارم که تو خود چاره ای بگاه و درخور خواهی اندیشید.



با درودی شایسته بر تمامی ایرانیان وطن پرست

در پناه ايزد

 

  

یک داستان بسیارعجيب!!!

 

اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد

به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت: «ماشین من خراب شده. آیا

می توانم شب را اینجا بمانم؟»

 

رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و

حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای

عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود. صبح فردا از راهبان

صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند:

 «ما نمی توانیم این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی»

 

مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.

چند سال بعد ماشین همان مرد باز هم در مقابل همان صومعه خراب شد.

راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند، از وی پذیرایی کردند و

ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که

چند سال قبل شنیده بود، شنید.

 

صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: «ما نمی توانیم

این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی»

 

این بار مرد گفت «بسیار خوب، بسیار خوب، من حاضرم حتی زندگی ام را برای

دانستن آن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را

بدانم این است که راهب باشم، من حاضرم. بگویید چگونه می توانم راهب

بشوم؟»

 

راهبان پاسخ دادند «تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما

بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همین طور باید تعداد

دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال

را بدهی تو یک راهب خواهی شد.»

 

مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

مرد گفت:‌«من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری

که از من خواسته بودید کردم. تعداد برگ های گیاه دنیا

371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382

 سنگ روی زمین وجود دارد»

 

راهبان پاسخ دادند: «تبریک می گوییم. پاسخ های تو کاملا صحیح است.

اکنون تو یک راهب هستی. ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان

بدهیم.»

 

رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد

گفت: «صدا از پشت آن در بود»

مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود. مرد گفت: «ممکن است کلید این

در را به من بدهید؟»

راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد.

پشت در چوبی یک در سنگی بود. مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به

او بدهند.

 

راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی

هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد.

پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت.

و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز، نقره، یاقوت زرد و لعل

بنفش قرار داشت.

در نهایت رئیس راهب ها گفت: «این کلید آخرین در است». مرد که از در های

بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره

را چرخاند و در را باز کرد. وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا

چه بوده است متحیر شد.

چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود.

.

.

.

.

.

.

.

اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید، چون شما راهب نیستید!

.

.

.

.

.

.

.

لطفا به من فحش ندید! خودمم دارم دنبال اون احمقی که اینو برای من

فرستاده می گردم تا حقشو کف دستش بگذارم.

لطفا این آدرس این صفحه رو به هر کسی که می شناسین بفرستین شاید اون

احمق رو بتونیم پیدا کنیم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 10:29 قبل از ظهر  توسط کیان  | 

رويدادهاي تاريخ ايران باستان

 روزي که سكه زرين «شعله جاويدان» پول ملي ايرانيان شد

 

اردشير پاپكان بنيادگذار دودمان ساسانيان يازدهم ژوئن (مصادف با 21 خرداد) در سال 226 ميلادي سكه زرين «شعله جاويدان» را پول ملي (سراسري) ايران اعلام داشت و به جريان گذارد.

 

بر يك روي اين سكه كه نمونه هاي آن در موزه ها موجود است نقش «شعله جاويدان» حك شده است كه در ظرفي روي ستوني قرار داده شده و زبانه مي كشد. با اين اقدام، اردشير توجه ويژه خود را به آيين زرتشت كه بر رعايت اخلاقيات و درستي و مهرباني كردن تاكيد داشته نشان داد و آن را با سياست (حكومت) درهم آميخت كه چهار قرن ادامه داشت. يكي شدن دين و دولت در ايران پس از ساسانيان، در دوران بوئيان، صفويان و زمان معاصر تجديد شده است.

 

     اردشير حكمران پارس (مركب از استان هاي جنوبي ايران آن زمان از جمله سپاهان و كرمان) و پاسبان آتش مقدس در اين منطقه، حكومت اردوان را به فساد داخلي و ابراز ضعف در برابر روميان متهم كرده بود و پرچم نجات وطن را بر دوش گرفته بود. اردشير پس از برانداختن اشكانيان، برخلاف تصور همگان پايتخت را از تيسفون (مدائن- نزديك بغداد) به استخر (شيراز) و يا شهر مورد علاقه اش كرمان منتقل نكرد.

 

 عباسيان هم كه تحت تأثير فرهنگ و ايده هاي سياسي ايرانيان بودند در سال 762 ميلادي بغداد را که يک دهکده و درختستان بود به صورت شهري بزرگ در آوردند و پايتخت خلافت اسلامي خود قرار دادند. واژه بغداد پارسي است (بغ – داد و بغ به معناي خدا است). شهر تيسفون پايتخت اشكانيان و ساسانيان در سال 637 ميلادي به تصرف عرب درآمد.


    
تفكر و رفتار اردشير سبب ظهور ناسيوناليسم ايراني شد و ايران در پرتو همين ناسيوناليسم ويژه، در دوران حكومت شاپور يکم پسر اردشير با سه بار در هم كوبيدن امپراتوري روم، اسيركردن «والرين» امپراتور اين كشور و تحقير روميان و خراج گزار كردن آنان، بار ديگر تنها ابرقدرت جهان شد. اين ناسيوناليسم پس از ساسانيان نيز چندبار خود نمايي كرده و جلوه ها و محصولات خود را بر جاي گذارده است از جمله در زمان زياريان، بوئيان، فردوسي، و ....

 

... و اميد است ناسيوناليست ايراني بار ديگر براي بازگشت فر و شكوه به اين سرزمين در و جودمان بيدار گردد. حسي كه به گواه تاريخ، هر بار كه قليان نموده، ايران زمين و مردمش را به بالاترين سطوح عصر خود رسانيده است.

 

گوناگون مهرگان

تصوري ساده از زميني كه روي آن زندگي مي كنيم:

 

فقط تصور كنيد كه بتوانيم سن زمين را كه غير قابل تصور است، فشرده كنيم و هر صد ميليون سال آن را يك سال در نظر بگيريم! در اينصورت كره زمين مان فرد 46 ساله خواهد بود.


هيچ اطلاعی در مورد هفت سال اول اين فرد وجود ندارد و درباره سالهای مياني زندگی او نيز اطلاعات كم و بيش پراكنده ای داريم. اما اين را می‌دانيم كه در سن 42 سالگی، گياهان و جنگلها پديدار شده و شروع به رشد و نمو کردند . اثری از دايناسورها و خزندگان عظيم الجثه تا همين يكسال پيش نبود.


يعني زمين آنها را در سن 45 سالگی به چشم خود ديد و تقريبا 8 ماه پيش پستانداران را به دنيا آورد. در اوايل هفته پيش ميمونهای آدم نما به آدمهای ميمون نما تبديل شدند و آخر هفته گذشته دوران يخ سراسر زمين را فرا گرفت.


انسان جديد فقط حدود 4 ساعت روي زمين بوده و طی همين يك ساعت گذشته كشاورزی را كشف كرده است. بيش از يك دقيقه از عمر انقلاب صنعتی نمی‌گذرد و حال ببينيد انسان در اين يك دقيقه چه بلائی بر سر اين بيچاره‌ی 46 ساله آورده است.


او طي 40 دقيقه بيولوژيكی، از اين بهشت يك آشغالدانی كامل ساخته است . او خودش را به نسبتهای سرسام آوری زياد كرده، و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض كرده است.


سوختهای اين سياره را مال خود كرده و همه را به يغما برده است.


و الان مثل كودكی معصوم و بی تقصير ايستاده و به اين حمله‌ی برق آسا نگاه می‌كند ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 4:0 بعد از ظهر  توسط کیان  | 

 

رويدادهاي تاريخ ايران باستان

چه مي توانم بگويم؟ چه چيزي دارم كه بگويم؟

اگر تيتر اين پست را مي گذاشتم " خاك بر سر ما " به شما بر نمي خورد؟

اگر از فر و شكوه پدران و اندوه امروز فرزندان بگويم چه مي شود؟

 آیا کافر هستم؟

 این لقب تازی چیست که نسبت داده می شود؟

پس خداي بزرگ، كودكان غزه چه مي شوند!؟ وا مصيبتا اسلام در غزه به خطر افتاده ولي در ساير دنيا امن و امان است. آیا دوام این حکومتها به خطر افتاده یا اسلام؟

دیگر نمی دانم چه باید بگوییم ... عکس زیر را ببینیم و بیاندیشیم که چقدر پست شده ایم:

 

اندوه فرزندان

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 خرداد1387ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط کیان  |