
هنر نزد ايرانيان بوده ، همين!
خاور شناسان بیگانه و داخلی روزگاری کوشیدند تا تاریخی بنویسند که در آن اروپاییان سرور دنیا باشند و تمدنشان کهن تر از دیگر مردمان جهان ؛ تا بتوانند بر سر آنان سرور باشند.
بنا براین تاریخی نوشتند که در آن تمدن ایرانیان نزدیک دوهزار و پانصد سال پیش و پس از جدایی از اروپاییان و کوچ به داخل ایران بنا نهاده شده و تمدن اروپاییان بیش از سه هزار سال دارد. پس ما هرچه داریم از غرب است.
مانیز این داستان تلخ و بدون گواه را پذیرفتیم و خواندیم و بازگو کردیم و این درست نبود.
تمدن ایران کهن، بیش از ده هزار سال پیش، در بلخ و سیستان و گیلان و کاشان و کردستان و خوزستان پا گرفت و بر کنار رودخانه ها و دریای مرکزی ایران بود.
شهر سوخته سیستان و سیالک کاشان و زیویه کردستان و... امروز دهان گشوده اند و سخن از کهن ترین و درخشان ترین تمدن و فرهنگ جهان در سینه ی خویش دارند.
سپس دریا ی مرکزی خشکید و کویر پدیدار شد. مردمان؛ بسیار شدند و به هرسوی کوچیدند و هند و اروپا را خانه ی خود کردند و تمدن و دانش و فرهنگ را از داخل همین فلات به هر کجای جها ن بردند.
ایرانیان بر پشت اسبان خویش فرهنگی درخشان و تابناک را با اسطوره ها و افسانه ها و داستان ها و دانش و دانایی ها در هر جای جهان پراکندند .
چنین است که امروز از ایرلند تا هندوستان و چین داستان های شاهنامه را با اندکی تفاوت می توانیم بیابیم و بدانیم که خنیاگران و گوسان ها و کولیان و عاشق ها و بخشی ها و درویشان ایرانی بودند که در سینه ی تنبورها و کشکول دوششان و به دنبال حقيقت، این داستان ها و حماسه ها را با داستان های بومی در آمیختند و در جهان پراکندند.
"قرار نيست مرا در قبر شما بخوابانند، قرار نيست نكير و منكر از شما راجب من بپرسند، قرار نيست روي پل صراط به گردن شما آويزان شوم" پس تا انتها بخوانيد:
و آغاز بيدادگري
... ظلم و ستم پادشاهان چند سالهء آخر ساسانيان، غرور و تكبر خسرو پرويز و يزد گرد سوم، آتش تند موبدان زرتشت كه به ستوه آوردند ايرانيان آزاده را، خلاف آنچه زرتشت مژده داده بود و مالياتهاي سنگين، بي سوادي و ناداني چه چاره اي جز فكر كردن به رهايي باقي گذاشته بود. مزدك آمد، مژده داد به برابري و برادري، به يكسان شدن انسانها و كاهش فاصله ها ... كه پادشاه اينگونه نباشد كه اين نيست پيام زرتشت ... چه زود كشته شد.
...تازيان تاختند و تاختند، رستم فرخزاد و 4000 سرباز جاويد ايراني را سر بريدند و بر جنازه هايشان اذان ظهر اقامه كردند، تيسفون و شهرهاي ديگر يكي يكي سقوط كردند، ثروت ما به تاراج رفت، فرش بهارستان به دستور علي فرزند ابي طالب به دهها تكه تقسيم شد تا مسلمين به يك اندازه سهم ببرند، فرهنگ و هنر هزاران سالهء ما را به زير نعلين خود كشيدند، پادشاه رفت و خليفه جايگزين شد، همان حكومت فرد بر جامعه! 200سال ماندند و رفتند ... و بيرونشان كرديم، با ابومسلم ها با يعقوب ليث ها ...
و اما امپراطوري سامانيان بر قرار شد، زبان پارسي زبان رسمي ايران زمين گشت ... اما به چه بهائي؟
بهائي سنگين : مردم بر سر دو راهي ميهن و تمدن از يك سو و دين ، رسول و اين آتش بي رحم دوزخ از سوي ديگر ماندند. رسول تازيان جنگ برادران ديني با يكديگر را منع كرده ! وا مصيبتا ! چگونه چنگال اين تازيان از گوشت گردن ما خارج شود؟ اگر نخواهيم تازي و پارسي برادر شوند چه بايد كرد؟
ابومسلم و يارانش با مرام پارسي به جنگ امويان، اين تازي هاي نسل كش رفتند و تكه تكه شدند. باز هم هوش ايراني به كمكش آمد تا تاريخ برگ ديگري به خود ببيند. آري غدير ! غدير نقطه رهايي پارسايان از تازيان شد.
ابوبكر را رسول تازيان بر نگزيده، دست علي فرزند ابي طالب بوده كه بالا رفته. فرياد زده شد: اين است حقيقت و بدين ترتيب شيعه گري شروع شد و اي واي كه چه شد!
تازيان بيرون رانده شدند، شهر به شهر و نفر به نفر، آخرين خليفه عباسيان براي اينكه ريختن خونش به دستور دين تازيان كه اسلام ناميده مي شود حرام است در نمد پيچيده شد و آنقدر لگد مال شد تا به ديدار حوريان شتافت! ما مانديم و ما ...
پارسي ماند ولي نه تنها ... با اعتقاد و دين تازي. اگر خلاف اين تفكر در سرت باشد به آتش دوزخ سپرده خواهي شد ...
همان آتشي كه پدران، هزاران سال مظهر ايزد مي دانستند، سر بلندي آن را نشانه اي به سوي يزدانمهر مي ناميدند.
همان آتشي كه هوشنگ شاه دليلي بر جدايي حق از باطل دانست و به جنگ مار، سياهي و تاريكي شتافت.
...ستارگان ايران زمين فرصت روشنايي يافتند، ابوريحان، خيام، زكريا، حافظ و سعدي و آنگاه پرديسي پارسي. همان كه تازي فرودسيش ناميد. همان كه پارسي را رها ساخت از آنچه تازي مي خواست. اما ... باز هم اما! ...
... واين داستان همچنان ادامه دارد...

آخرین جملات افراد مختلف قبل از مرگ!!!
آخرين کلمات يک الکتريسين : خوب حالا روشنش کن...
آخرين کلمات يک انسان عصر حجر : فکر ميکنی توی اين غار چيه؟
آخرين کلمات يک بندباز : نميدونم چرا چشمام سياهی ميره...
آخرين کلمات يک بيمار : مطمئنيد که اين آمپول بي خطره؟
آخرين کلمات يک پزشک : راستش تشخيص اوليه ام صحيح نبود. بيماريتون
لاعلاجه...
آخرين کلمات يک پليس : شيش بار شليک کرده، ديگه گلوله نداره...
آخرين کلمات يک جلاد : ای بابا، باز تيغهء گيوتين گير کرد...
آخرين کلمات يک جهانگرد در آمازون : اين نوع مار رو ميشناسم، سمی
نيست...
آخرين کلمات يک چترباز : پس چترم کو؟
آخرين کلمات يک خبرنگار : بله، سيل داره به طرفمون مياد...
آخرين کلمات يک خلبان : ببينم چرخها باز شدند يا نه؟
آخرين کلمات يک خونآشام : نه بابا خورشيد يه ساعت ديگه طلوع ميکنه!
آخرين کلمات يک داور فوتبال : نخير آفسايد نبود!
آخرين کلمات يک دربان : مگه از روی نعش من رد بشی...
آخرين کلمات يک دوچرخه سوار : نخير تقدم با منه!
آخرين کلمات يک ديوانه : من يه پرنده ام!
آخرين کلمات يک شکارچی : مامانت کجاست کوچولو؟...
آخرين کلمات يک غواص : نه اين طرفها کوسه وجود نداره...
آخرين کلمات يک فضانورد : برای يک ربع ديگه هوا دارم...
آخرين کلمات يک قصاب : اون چاقو بزرگه رو بنداز ببينم...
آخرين کلمات يک قهرمان : کمک نميخوام، همه اش سه نفرند...
آخرين کلمات يک کارآگاه خصوصی : قضيه روشنه، قاتل شما هستيد!
آخرين کلمات يک کامپيوتر : هاردديسک پاک شده است...
آخرين کلمات يک گروگان : من که ميدونم تو عرضه ی شليک کردن نداری...
آخرين کلمات يک متخصص آزمايشگاه : اين آزمايش کاملاً بي خطره...
آخرين کلمات يک متخصص خنثی کردن بمب: اين سيم آخری رو که قطع کنم تمومه...
آخرين کلمات يک معلم رانندگی : نگه دار! چراغ قرمزه!
آخرين کلمات يک ملوان: من چه مي دونستم که بايد شنا بلد باشم؟
آخرين کلمات يک ملوان زيردريايی: من عادت ندارم با پنجره بسته
بخوابم...
آخرين کلمات يک سرباز تحت آموزش هنگام پرتاب نارنجک : گفتی تا چند
بشمرم؟
