تبليغاتX
مهرگان

مهرگان

فر و شكوه ايرانيان

 

شب يلدا ( شب چله ) ، فلسفه ، تاريخچه و ارتباط

آ يين هاي 4 هزار ساله اين طولاني ترين شب سال با کريسمس

 

جمعه شب این هفته، شب یلدا یا چله می باشد. شب یلدا یکی از آداب و رسومهایی است که هزاران سال در ایران اعمال می شود و فرهنگهای متجاوز تا کنون موفق به از بین بردن آن نشده اند به همین مناسبت مطلبی گردآوری کردم تا بیشتر با این روز آشنا بشیم:

 

  شرق شناسان و مورخان هم نظرند كه ايرانيان نزديك به 4 هزار سال است كه شب يلدا ــ آخرين شب پاييز و آذر ماه ــ را كه درازترين و تاريكترين شب در طول سال است تا سپيده دم بيدار مانده ، در كنار يكديگر خود را سرگرم كرده تا اندوه غيبت خورشيد و تاريكي و سردي روحيه آنان را تضعيف نكند و با به روشني گراييدن آسمان (حصول اطمينان از بازگشت خورشيد در پي يك شب طولاني و سياه كه تولد تازه آن عنوان شده است ) به رختخواب رفته و لختي بيآسوده اند.

 

میوه شب یلدا


    
پيشتر ، ايرانيان( مردم سراسر ايران زمين) روز پس از شب يلدا (يكم دي ماه ) را} خور روز}  و { دي گان } مي خواندند و به استراحت مي پرداختند و تعطيل عمومي بود  «هرمان هيرت» زبانشناس بزرگ آلمان كه گرامر تطبيقي زبانهاي آريايي را نوشته است كه پارسي از جمله اين زبانها است نظر داده كه « دي » به معناي « روز » به اين دليل بر اين ماه ايراني گذارده شده كه ماه تولد دوباره خورشيد است . بايد دانست كه انگليسي يك زبان گرمانيك ( خانواده زبانهاي آلماني ) و ازخانواده بزرگتر زبانهاي آريايي ( آرين ) است. هرمان هيرت در آستانه } دي گان{ به دنيا آمده بود و به زادروز خود كه مصادف با تولد دوباره خورشيد بود ، مباهات بسيار مي كرد.


    فردوسي به استناد منابع خود، يلدا و «خور روز» را به هوشنگ از شاهان پيشدادي ايران( كيانيان كه از سيستان پارس برخاسته بودند) نسبت داده و در اين زمينه از جمله گفته است: 

    

كه ما را ز دين بهي ننگ نيست

به گيتي، "به" از دين هوشنگ نيست
    
همه راه " داد " است و آيين مهر 
نظر كردن اندر شمار سپهر
    
آداب این شب:

 

    آداب شب يلدا در طول زمان تغيير نكرده و ايرانيان در اين شب ، باقيمانده ميوه هايي را كه انبار كرده اند و خشكبار و تنقلات مي خورند و دور هم گرد هيزم افروخته و بخاري روشن مي نشينند تا سپيده دم بشارت شكست تاريكي و ظلمت وآمدن روشنايي و
 
{خور روز} یا {دي گان} ،يكم دي ماه در ايران باستان درعين حال روز برابري انسانها بود در اين روز همگان از جمله شاه لباس ساده مي پوشيدند تا يكسان به نظر آيند و كسي حق دستور دادن به ديگري را نداشت و كارها داوطلبانه انجام مي گرفت ، نه تحت امر . در اين روز جنگ كردن و خونريزي ، حتي كشتن گوسفند و مرغ هم ممنوع بود. اين موضوع را نيروهاي متخاصم ايرانيان مي دانستند و در جبهه ها رعايت مي كردند و خونريزي موقتا قطع مي شد و بسيار ديده شده است كه همين قطع موقت جنگ، به صلح طولاني و صفا انجاميده بود.

 

واژه« يلدا » از دوران ساسانيان كه متمايل به بكار گيري خط ( الفباي از راست به چپ) سرياني شده بودند بكار رفته است. « يلدا » همان ميلاد به معناي زايش ، زاد روز يا تولد است.بايد دانست كه هنوز در بسياري از نقاط ايران مخصوصا در جنوب و جنوب خاوري براي ناميدن بلندترين شب سال ، به جاي شب يلدا از واژه مركب شب چله ( 40 روز ماده به جشن سده ــ شب سياه و سرد ) استفاده مي شود.

 

نفوذ فرهنگ ایرانی به غرب-  نفوذ شب یلدا با نام کریسمس

 

   مراسم شب يلدا( شب چله ) از طريق ايران به قلمرو روميان راه يافت و جشن}ساتورن} خوانده مي شد . جشن ساتورن پس از مسيحي شدن رومي ها هم اعتبار خود را از دست نداد و ادامه يافت كه در همان نخستين سده آزاد شدن پيروي از مسيحيت در ميان روميان ، با تصويب رئيس وقت كليسا ، كريسمس (مراسم ميلاد مسيح ) را 25 دسامبر قراردادند كه چهار روز و در سالهاي كبيسه سه روز بيشتر از يلدا(شب 21 دسامبر) فاصله ندارد و مفهوم هردو واژه هم يكي است . از آن پس اين دو ميلاد تقريبا باهم بر گزار مي شده اند . آراستن سرو وكاج در كريسمس هم از ايران باستان اقتباس شده است ، زيراكه ايرانيان به اين دو درخت مخصوصا سرو به چشم مظهر مقاومت در برابر تاريكي و سرما مي نگريستند و در { خور روز} در برابر سرو مي ايستادند و عهد مي كردند كه تا سال بعد يك نهال سرو ديگر كشت كنند.

 

 

 

 

درود بر دوستان، بعضی از عزیزان خرده گرفتند که چرا این همه مطلب

علیه آقایون تو مهرگان وجود داره! دوستان هدف من فقط به ارمغان آوردن

 یه لبخند کوچیک برای شماست.

 

حالا این بار می خوام یه کم رفتار خانومهارو زیر ذره بین ببریم!

امیدوارم خانومها به ویژه همسر گرامیم از دستم ناراحت نشن! فقط یه شوخیه...

 

فكر ميكنين پسرا و دخترا چه جوري از عابر بانک پول می گيرن؟

 

پسرها:

۱- با ماشين ميرن به بانک، پارک ميکنن، ميرن دم دستگاه عابر بانک.

۲- کارت رو داخل دستگاه ميذارن.

۳- کد رمز رو ميزنن، مبلغ درخواستی رو وارد ميکنن.

۴- پول و کارت رو ميگيرن و ميرن.

 

دخترها:

۱- با ماشين ميرن دم بانک.

۲- در آينه آرايششون رو چک ميکنن.

۳- به خودشون عطر ميزنن.

۴- احتمالاً موهاشون رو هم چک ميکنن.

۵- در پارک کردن ماشين مشکل پيدا ميکنن.

۶- در پارک کردن ماشين خيلی مشکل پيدا ميکنن.

۷- بلاخره ماشين رو پارک ميکنن.

۸- توی کيفشون دنبال کارتشون ميگردن.

۹- کارت رو داخل دستگاه ميذارن،

 کارت توسط ماشين پذيرفته نميشه.

۱۰- کارت تلفن رو ميندازن توی کيفشون.

۱۱- دنبال کارت عابربانکشون ميگردن.

۱۲- کارت رو وارد دستگاه ميکنن.

۱۳- توی کيفشون دنبال تيکه کاغذی که

کد رمز رو روش ياداشت کردن ميگردن.

۱۴- کد رمز رو وارد ميکنن.

۱۵- ۲دقيقه قسمت راهنمای دستگاه رو ميخونن.

۱۶- کنسل ميکنن.

۱۷- دوباره کد رمز رو ميزنن.

۱۸- کنسل ميکنن.

۱۹- دوست پسرشون رو صدا ميزنن که

کد صحيح رو براشون وارد کنه.

۲۰- مبلغ درخواستی رو ميزنن.

۲۱- دستگاه ارور (خطا) ميده.

۲۲- مبلغ بيشتری رو درخواست ميکنن.

۲۳- دستگاه ارور (خطا) ميده.

۲۴- بيشترين مبلغ ممکن در خواست ميکنن.

۲۵- انگشتاشون رو برای شانس رو هم ميذارن.

۲۶- پول رو ميگيرن.

۲۷- برميگردن به ماشين.

۲۸- آرايششون رو توی آينه عقب چک ميکنن.

۲۹- توی کيفشون دنبال سويچ ماشين ميگردن.

۳۰- استارت ميزنن.

۳۱- پنجاه متر ميرن جلو.

۳۲- ماشين رو نگه ميدارن.

۳۳- دوباره برميگردن جلوی بانک.

۳۴- از ماشين پياده ميشن.

۳۵- کارتشون رو از دستگاه عابر بانک بر ميدارن.

(حواس نمی‌ذار برای آدم)

۳۶- سوار ماشين ميشن.

۳۷- کارت رو پرت ميکنن روی صندلی کنار راننده.

۳۸- آرايششون رو توی آينه چک ميکنن.

۳۹- احتمالاً يه نگاهی هم به موهاشون ميندازن.

۴۰- مندازن توی خيابون اشتباه.

۴۱- برميگردن.

۴۲- ميندازن توی خيابون درست.

۴۳- پنج کيلومتر ميرن جلو.

۴۴- ترمز دستی رو آزاد ميکنن. (ميگم چرا انقدر يواش ميره)

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 9:34 قبل از ظهر  توسط کیان  | 

 

چو ایران مباشد تن من مباد

درود بر ایرانیان و ایران دوستان

همانطور که شما دوستان عزیزم می دانید، وبلاگ مهرگان هدف و خط مشی سیاسی ندارد و علت وجود آن یادآوری گذشته پر شکوه ایرانیان و ابر قدرت بودن نیاکان ما در آن روزگاران کهن می باشد. زیاد قصد ندارم از اهدافم بگم فقط خلاصه کلام اینه که با مرور تاریخ و همچنین مقایسه آنها با جامعه امروز که به شکل طنز بیان می شود نوعی تقابل تاریخی پدید می آید و می توان دید که چگونه از عرش بر فرش فرود آمده ایم!

اما مطلب اصلی که منو وادار کرد خلاف رویه وبلاگ یه کم به مسائل روز جدی تر نگاه کنم، سخنرانی عالم، دانشمند، روحانی و خوش تیپ این مرز و بوم جناب آقای سرور ارجمند رئیس جمهور قشنگ آقای دکتر احمدی نژاد! در روز یکشنبه شب می باشد.

کاری با قیمت مرغ و تخم مرغ، انرژی هسته ای و یا سهمیه بندی بنزین ندارم. تنها اون قسمتی که مربوط به هویت و گذشته من هست بیشتر برام اهمیت داره. این سخنان چنان برای من سنگین بود که مثل بغض گلومو فشرد. ایشان در جواب سئوال خبرنگار (که مشخص بود تنها بدین لحاظ آنجا بود که محمود جان بتونه به یه نفر نگاه کنه) در مورد اینکه چرا شما در اجلاس خلیج فارس که به نام خلیج عربی برگزار شد شرکت کردید اظهار داشتند:

" در جواب این سئوال باید بگم آقای امیر قطر این مطلب را خیلی زیبا جواب دادند که شما نام این دریا را خلیج فارس می نامید و ما خلیج عربی، شما مستندات تاریخی دارید و ما نداریم!"

همین جا توقف می کنم و به یاد یکی از شعرهای چند صد سال پیش می افتم:

 

ز شیر شتر خوردن و سوسمار        عرب را به جای رسیدست کار

که تاج کیانی کند آرزو                      تفو بر تو ای چرخ گردون تفو

 

  چرا باید عرب خلیج همیشه فارس را در حضور رئیس جمهور ایران عرب بنامند و با لبخند گزنده خود کنایه بزنند که هر چه تاریخ و سند دارید برای خودتان! ما نام آن را از این به بعد خلیج عربی می نامیم . . . اینجاست که باید گفت:

تفو بر تو ای میهن فروش تفو

یه داستانک:قدیمی تر ها می گن وقتی به محمد رضا پهلوی خبر دادند که یکی از شیخهای امارات ناخوانده وارد ایران شده ، به کاخ نیاوران آمده تا به دست بوسی شاه ایران مشرف بشه، ایشان گفتند بگویید قرارهای قبلی دارد و نمی تواند شما را ملاقات کند!

شیخ عرب بعد شنیدن این جمله گفت که صبر می کنم تا وقتی در اختیار من بگذارد. از صبح تا پایان ساعت کار شاه ایران معطل ماند تا شاه دلش به حال او سوخت و نیم ساعت به او اجازه صحبت دادند. در نهایت شیخ عرب دست شاه را بوسید و مرخص شد. نکته جالب اینجاست که وقتی اطرافیان شیخ چند روز بعد از او سئوال کردند که یا شیخ! چرا دستهای خود را نمی شویید می دانید چه جواب داد: " نمی خواهم عطر شاه ایران که بر روی دستانم هست از بین برود!!!" 

راست و دروغ بودن مطلب فوق را به گردن نمی گیرم اما باور دارم که در آن زمان فر و شکوه ایران به حدی بود که به راحتی می شد حتی داستان سرایی هم در این مورد انجام داد.

آنچه مسلم است این است که به قهقرا می رویم چون زمام امور خود را از کوروشها، داریوشها و اردشیر ها گرفتیم و به روح ا... ، محمدها و محمودها سپرده ایم.

اگر این مطالب بالا باعث فیلتر شدن مهرگان نشه بازم در خدمت شما هستم.

با سپاس – در پناه ایزد

 

 

 

خانم ها و آقايون در شرايط مختلف چه مي كنند؟

 

برخی تفاوت های مردان و زنان (فمنیستی)

هشدار: این یک مطلب فمنیستی است. لطفا آقایون نخونن! اگر هم خوندن 

 به من فحش ندن! من هیچ مسئولیتی قبول نمی کنم!

 

 

هنگام عبور از خيابان

 

خانم ها

سمت راست را نگاه مي كنند.

سمت چپ را نگاه مي كنند.

از خيابان رد مي شوند.

 

آقايان

سمت راست را نگاه مي كنند، ماشين مي آيد .

فاصله ماشين با خودشان را با چشم اندازه مي گيرند و چون همگي راننده

هاي قابلي هستند با سرعت وارد خيابان مي شوند .

راننده به شدت ترمز مي كند.

مرتيكه مگه كوري؟ (راننده مي گويد)

در حالي كه از روي ميله هاي وسط خيابان مي پرد مي گويد:

 كور خودتي گاري چي!

بدون اينكه سمت چپ را نگاه كند مي دود آن سمت خيابان.

هنوز هم صداي بوق ماشين هایی كه به خاطر اين آقا

ترمز كرده اند به گوش مي رسد.

 

 

هنگام رانندگي

 

خانم ها

بنزين را چك مي كنند.

روغن ماشين را چك مي كنند.

ترمز دستي را پايين مي كشند.

با سرعت مطمئنه حركت مي كنند.

پشت چراغ قرمز ها مي ايستند.

به عابر پياده احترام مي گذارند.

 

آقايان

وسط راه بنزين تمام مي كنند.

وقتي دود از لاستيك هايشان بلند شد به ياد مي آورند كه ترمز دستي را

نكشيده اند.

چراغ قرمز را مهترين معضل اتلاف وقت و عمر مي دانند.

عابر پياده موجودي مزاحم و مختل كننده عبور و مرور است.

و از همه مهمتر: بوق مهترين اختراع بشر بعد از برق به حساب مي آيد.

 

 

 

هنگام صرف غذا

 

خانم ها

مرتب پشت ميز مي نشيند.

مقدار كمي غذا مي كشند.

به آرامي غذا مي خورند.

تنها نوك قاشق را در دهان مي كنند.

 

آقايان

تا جايي كه بشقاب جا دارد غذا مي كشند.

به سرعت غذا را مي بلعند، در حالي كه قاشق را تا دسته در دهان مي كنند.

صداي برخورد قاشق با دندانهايشان موسيقي گوش نوازي است.

بعد از دو بار پر كردن بشقاب، بالاخره كمي سير مي شوند.

 

 

هنگام مهماني رفتن

 

خانم ها

لباس نو مي خرند.

به دقت حمام مي كنند . لباس هايشان را اتو مي كنند.

با دقت آرايش مي كنند.

بهترين عطر را استفاده مي كنند.

به دقت خود را در آيننه نگاه مي كنند.

و بالاخره رضايت مي دهند كه خوشگلند!

 

آقايان

از يك ساعت قبل حاضرند و الان بر روي مبل خوابشان برده.

 

 

در پايان يك روز خسته كننده

 

خانم ها

بعد ازاينكه ظرفها را شستند.

آشپزخانه را تي مي كشند.

غذاي فردا را در يخچال مي گذارند.

چراغ ها را خاموش مي كنند.

كمي مطالعه مي كنند.

مي خوابند.

 

آقايان

بعد از اينكه شام خوردند چاي مي خورند.

كمي با چشمهاي خواب آلود تلويزيون را نگاه مي كنند.

بعد از اينكه دو سه بار كنترل تلويزيون از دستشان به زمين افتاد.

تلويزيون را خاموش كرده و به سمت رختخواب مي روند و بدون آنكه

 روتختي را بردارند مي خوابند!

 

راستی من خودم آقا هستم ولی مطالب بالا را بشدت قبول دارم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 آذر1386ساعت 12:18 بعد از ظهر  توسط کیان  | 

 

تقسيم نيروهاي مسلح ايران به چهار ارتش

 در زمان پادشاهي يزدگرد اول

 

پس از دو سال مطالعه و بررسي، 13 دسامبر سال 402 ميلادي يزدگرد يكم از دودمان ساساني بر تجديد سازمان نيروهاي مسلح ايران صحه گذارد. ژنرالهای ایرانی نيروهاي مسلح ايران را به چهار ارتش به اين شرح تقسيم نمودند:


    
ارتش يكم؛ قرارگاه ستاد در شهر مرو. واحدهاي اين ارتش موظف به جلوگيري از مهاجرت و يا تجاوز مسلحانه اقوام زرد و نيمه زرد آسياي مركزي و چين شمالغربي به اين سوي سيردريا (سيحون) بودند. در اين ارتش، نسبت سوار و پياده يك و دو بود.


    
ارتش دوم؛ قرارگاه سيّار. واحدهاي اين ارتش به صورت یکنواخت به دو سپاه تقسيم و در طرفين درياي مازندران مستقر و از دربند قفقاز تا معابر داغستان و نقاط رخنه خزرها در غرب آرال (شرق درياي مازندران) محافظت مي كردند. واحدهاي اين ارتش به نسبت چهار و يك سوار و پياده بايد بودند.


    
ارتش سوم ؛ قرارگاه تيسفون ، اين ارتش از مرزهاي غربي و شمال غربي و پايتخت حراست مي كرد و بازدارنده رومي ها تا رسيدن ارتش هاي دو و چهار بود.


    
ارتش چهارم؛ قرارگاه سپاهان (اصفهان)


    
اين تقسيم بندي نشان مي دهد كه خطري در پارس (فارس امروز ، كرمان و يزد ، مكران و جزاير ) وجود نداشت.


    
اين سازمان تا پايان حكومت ساسانيان به مدت نزديك به دو ونيم قرن تغيير نيافت . همين انعطاف ناپدير بودن اين سازمان از دلايل شكست ايران ازاعراب شد و يزدگرد سوم ارتش يكم را به كمك نطلبيد ، بلكه خود پس از شكست نهاوند به سوي قرارگاه اين ارتش در مرو رفت كه كشته شد و پسر او هم نتوانست از واحد ثابت ارتش چهارم در سيستان استفاده كند.

 

    پس از پيوستن ايران به پيمان مركزي سنتو در دهه 1960 بارديگر نيروهاي نظامي ايران كه شامل ده لشكر بود به چهار ارتش تبديل شدند.

 

به طور کلی خر کیف شدن یعنی چی؟

 

گاهی اوقات وقتی می بینم بعضی ها از مرحله خوشحالی فراتر میرن و به حالت خر کیفی می رسن لذت می برم و حسودیم می شه که چرا آنقدر ساده به زندگی نگاه نمی کنم . . . خیلی راحت می شه خوشحال و یا خر کیف شد و از زندگی لذت برد. میگید نه! مطلب زیرو بخونین و نظر بدین:!!!

1) خر کیف یعنی سر کلاس کاردانی نشسته باشی، دونفر از جلوی   در کلاس رد بشن و بگن :" نه اینجا نیست... اینا بچه های کارشناسی ارشدن "

 

2) خر کیف یعنی کلاستو دو در کنی و همون روز استاد حضورغیاب نکنه!

 

3) خر كبف يعني اينكه يه لپ تاپ مي گيري دستت اما 2 قرون سواد نداري بهت بگن آقاي مهندس!

 

4) خر کیف یعنی راننده تاکسی باشی و دانشجوی پزشکی رو سوار کنی اونوقت وقتی می خواد پیاده شه بر حسب عادت به محیط دانشگاه بگه: مرسی آقای دکتر!

 

5) خر کیف یعنی زنگ موبایلت حسابی جلب توجه کنه!

 

6) خر کیف یعنی کسب بالاترین نمره میان ترم فقط از راه تقلب و امدادهای غیبی!

 

7) خر کیف یعنی فکر کنی کارتت تموم شده ولی در کمال ناامیدی کانکت شی و ساعتها تو اینترنت بچرخی!

 

8) خر کیف یعنی بابات قبض موبایلت رو پرداخت کنه و اصلا نپرسه که چرا اینقدر رقمش نجومی شده!

 

9) خر کیف یعنی استادت بگه نگران نباش! نمی افتی!

 

10) خر کیف یعنی با دوستات بری تریا، دوست اصفهانیت حساب کنه!

 

11) خر کیف یعنی توی یک مجلس بزرگ همه چشمشون دنبال مدل لباست باشه!

 

12) خر کیف یعنی دانشجو نباشی ولی از سلف دانشگاه، مفتکی استفاده کنی!

 

13) خر کیف یعنی پشت چراغ قرمز از ماشین بغلی یه چیزی پرت شه تو ماشینت (مثل شماره تلفن و یا حتی گوشی طرف!)

 

14) خر کیف یعنی تو دانشگاه همراه دوستت داری میری ولی پسر همکلاسیت فقط به تو سلام میکنه!

 

15) خر کیف یعنی یه جا با یه نفر همصحبت شی و رمانتیک بگه: "از قیافه تون معلومه که دانشجویین!"

 

16) خر کیف یعنی توی مهمونی باشی و یکی از خانومای باکلاس و کار درست فامیل صدات کنه: خوشگل خانوم!

 

17) خر کیف یعنی یک منشی با مدیر عامل شرکت ازدواج کنه!

 

18) خر کیف یعنی بین کلاس 12 تا 2 و کلاس 2 تا 4 خودتو به یک آدم اهل رودرواسی بچسبونی و بری باهاش ناهار بخوری!

 

19) خر کیف یعنی موقع امتحان عملی استاد بره بیرون از کلاس و در رو هم ببنده!

 

20) خر کیف یعنی هیچی نخونده باشی و همه رو از رو دست بغلیت بنویسی بعدنمره ت از اون بیشتر شه!

 

21) خر کیف یعنی استاد یک سوال قلمبه بپرسه هیچکش جز تو نتونه جواب بده!

 

22) خر کیف یعنی وقتی مهمونای شهرستانیتون می رن بچه شون قشنگترین عروسکشو جا بذاره!

 

چطور بود؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 9:4 قبل از ظهر  توسط کیان  | 

 

اولتيماتوم تند شاپور دوم به امپراتوري روم

 و تعرض نظامي تازه ايران به متصرفات شرقي روم

 

سوم دسامبر سال 359 ميلادي امپراتور روم ، كنستاتينوس دوم اولتيماتوم شديد اللحني به اين شرح از شاپور دوم شاه وقت ايران از دودمان ساسانيان دريافت كرد:
    «
پس از تحيت ... ، آگاه باش كه طبق اسناد و مكتوب هاي موجود و نوشته هاي مورخان ، اراضي و سرزمين هاي آن سوي رود خانه استريمون ( Strymon) تا مرز مقدونيه متعلق به ايران بوده است . آن امپراتور بايد آنجا را از نيروهاي مسلح خود تخليه كند تا ماموران ما بتوانند در آن مناطق به جمع كردن ماليات و تمشيت امور بپردازند . اگر فرستاده من ، حامل اين يادداشت ، دست خالي باز گردد ؛ پس از پايان زمستان دستور خواهم داد كه ارتش اين سرزمين ها را با توسل به زور پس بگيرد ... (نامه با الفاظ مودبانه پايان مي يابد » .

 

  شاپور دوم منتظر نماند و در بهار سال 360 ميلادي دست به حمله زد و پس از تصرف « بزابده » به پيشروي خود ادامه داد. كنستانتينوس دست به گرد آوري نيرو زد كه بيمار شد و تب شديد وي را از پاي در آورد

 .

 

شاپور دوم - پادشاه ساساني

 

 

   در مقابل حمله اي در 26 ژوئن سال 363 ميلادي با نيرويي كه از حيث شمار و آزمودگي بي نظير بود آغاز شد .شاپور دوم كه از كم و كيف اين نيرو آگاه بود تصميم گرفت به جاي سرحد ، در عمق خاك ايران با آن رو به رو شود . نيرو هاي انبوه ژوليان (شاه وقت روميان) پس از اين كه به محل مورد نظر شاپور دوم كه فاصله اي زياد از تيسفون نداشت رسيدند خود را در محاصره واحدهاي ارتش ايران يافتند و در جنگي كه روي داد شكست خوردند و يك سوار پارسي ژوليان در حال فرار را با پرتاب زوبين شديدا مجروح كرد كه همان شب درگذشت .

  شاپور دوم كه از پيش از تولد ، شاه ايران شده بود و دوران سلطنتش بيش از عمرش بود قلمرو ايران را از مرزهاي چين تا مديترانه گسترش داد و اعراب را نيز مطيع خود ساخت . در باره خشونت وي نسبت به اعراب شايعات زياد رواج يافته از جمله سوراخ كردن شانه هاي آنان و گذرانيدن ريسمان از كتف هايشان .(درود بر شاپور دوم)

 

 

درسهاي مهم زندگي(+16) !!! - قسمت دوم

 

در پست قبلي (6 آذر) پنج داستان با نتايج اخلاقي جالب مطالعه كرديم. حالا نوبت قسمت دوم و چهار داستان جديده . . .

 

ادامه:

درس ششم :
چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توی يه مهمونی همديگه رو می بينن و شروع می كنن در مورد زندگی هاشون برای همديگه تعريف كنن...
بعد از مدتی يكی از اونا بلند ميشه ميره دستشويی. سه تای ديگه صحبت رو می كشونن به تعريف از فرزندانشون :
اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی يه كار عالی وارد شد و خيلی سريع پيشرفت كرد.
پسرم درس اقتصاد خوند و توی يه شركت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس و اونقدر پولدار شده كه حتی برای تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد !
دومی: جالبه. پسر من هم مايه افتخار و سرفرازی منه. توی يه شركت هواپيمايی مشغول به كار شد و بعد دوره خلبانی گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه برای تولد صميمیترين دوستش يه هواپيمای خصوصی بهش هديه داد !!!
سومی: خيلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده ...
اون توی بهترين دانشگاههای جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه برای تولد بهترين دوستش يه ويلای ۳۰۰۰ متری بهش هديه داد!
هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك می گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟!
سه تای ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت كرديم راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعريف كنی؟!
چهارمی گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توی يه كلوپ مخصوص كار ميكنه!
سه تای ديگه گفتند: اوه مايه خجالته چه افتضاحی !!!
دوست چهارم گفت: نه! من ازش ناراضی نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگی بدی هم نداره.
اتفاقا همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمی ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيمای خصوصی و يه ويلای ۳۰۰۰ متری هديه گرفت !!!
نتيجه اخلاقی: هيچوقت به چيزی كه كاملا در موردش مطمئن نيستی افتخار نكن !!!


درس هفتم :
توی اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتی همه آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روی يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن.
مردی كه نزديك موبايل نشسته بود دكمه اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع می كنه به صحبت.
بقيه آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن ...
مرد: الو؟
صدای زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توی كلوپ هستی؟
مرد: آره !
زن: من توی فروشگاه بزرگ هستم
اينجا يه كت چرمی خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره! اشكالی نداره اگه بخرمش؟
مرد : نه. اگه اونقدر دوستش داری اشكالی نداره!
زن: من يه سری هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهای جديد ۲۰۰۶ رو ديدم. يكيشون خيلی قشنگ بود قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود !
مرد: باشه. ولی با اين قيمت سعی كن ماشين رو با تمام امكانات جانبی بخری !
زن: عاليه. اوه يه چيز ديگه اون خونه ای رو كه قبلا ميخواستيم بخريم دوباره توی بنگاه گذاشتن برای فروش. ميگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره
مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولی سعی كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندی !!!
زن: خيلی خوبه. بعدا می بينمت عزيزم. خداحافظ
مرد: خداحافظ
بعدش مرد يه نگاهی به آقايونی كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسی نميدونه كه اين موبايل مال كيه ؟!
نتيجه اخلاقی: هيچوقت موبايلتونو جايی جا نذارين !!!


درس هشتم :
يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن.
وقتی توی پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشته كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من برای هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم!
زن از خوشحالی پريد بالا و گفت:
!
چه عالی! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم
فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول برای بهترين تور مسافرتی دور دنيا توی دستهای زن ظاهر شد !
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه .
مرد چند لحظه فكر كرد و گفت:
اين خيلی رمانتيكه ولی چنين بخت و شانسی فقط يه بار توی زندگی آدم پيش مياد
!
بنابراين خيلی متاسفم عزيزم آرزوی من اينه كه يه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه
زن و فرشته جا خوردند و خيلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه.
فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد !!!
نتيجه اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند ، ولی فرشته ها زن هستند !!!


درس نهم :
: يه مرد ۸۰ ساله ميره برای چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش می پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده
هيچوقت به اين خوبی نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه
نظرت چيه دكتر؟!
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو می شناسم كه شكارچی ماهريه.
اون هيچوقت تابستونا رو برای شكار كردن از دست نميده. يه روز كه می خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر ميداره و ميره توی جنگل!
همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشی ظاهر ميشه و مياد به طرفش شكارچی چتر رو می گيره به طرف پلنگ و نشونه می گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روی زمين!!!
پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!
دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا منظور منم همين بود !!!
نتيجه اخلاقی: هيچوقت در مورد چيزی كه مطمئن نيستی نتيجه كار خودته ادعا نداشته نباش !!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 آذر1386ساعت 11:59 قبل از ظهر  توسط کیان  | 

 

آخرين جنگ اردشير پاپگان با روميان

 

 

آخرين جنگ اردشير پاپگان با امپراتوري روم (به نوشته مورخان اروپايي، جنگ «بارباليسوس») 26 نوامبر سال 240 ميلادي با پيروزي قاطع ايران به پايان رسيد. اين آخرين جنگ اردشير پاپكان با روميان بود كه سال بعد از آن درگذشت.

 
    
هشت سال پيش از آن (سال 232 ميلادي) جنگ شديدتري ميان اردشير و روميان درترکيه امروز روي داده بود که الکساندر سه وروس امپراتور وقت روم آن را فرماندهي مي کرد. سه وروس براي راه اندازي اين جنگ و قطع پيشروي ايرانيان در قلمرو غرب، در سال 231 ميلادي به آنتيوک (انتاکيه) آمده و در آنجا استقرار يافته بود. در اين جنگ 60 هزارنظامي رومي كشته، زخمي و يا اسير شده بودند. سه وروس پيش از آغاز جنگ، لژيونرهاي رومي را از سه جهت به سوي قلمرو ايران فرستاده بود که اردشير هر سه دسته را شکست داد. عمده تلفات مربوط به ستون جنوبي بود که به سوي تيسفون (پايتخت) پيش مي آمد.

 

درسهاي مهم زندگي(+16) !!!

بيشتر آدمها از شكست بدشون مياد! اين كاملا طبيعيه چون غريزه آدمها پيروزي طلبه. به نظر من بهترين كاري كه در اين حالت مي توان انجام داد، درس گرفتن از شكست وگام بر داشتن به طرف پيروزي مي تونه باشه . . . به هر حال اينا همش حرفه و يك اراده قوي نياز هست. براي آزمايش اين مطلب شما خودتونو جاي شخصيتهاي داستانهاي 5 گانه من قرار بديد . . . اونوقت ببينيد "چند مرده حلاجيد !"

 درس اول: يه روز مسوول فروش، منشي دفتر، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه… جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم… منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من، اول من!… من مي خوام که توي باهاماس باشم، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»… پوووف! منشي ناپديد ميشه… بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من، حالا من!… من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه… بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئهمدير ميگه: «من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن»!
نتيجهء اخلاقي اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!

————————————–

درس دوم: يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش… راهبه سوار ميشه و راه ميفتن… چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه… راهبه ميگه: پدر روحاني، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه… چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده، دستش رو با پاي راهبه تماس ميده… راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!… کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه… بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي مي رسي»!
نتيجهء اخلاقي اينکه اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي!

————————————–

درس سوم: بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد… همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد… زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه… همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود… تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازي زمين!… بعد از چند لحظه تفکر، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا مي کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره… زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت… پيتر پرسيد: کي بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود… پيتر گفت: خوبه… چيزي در مورد ۱۰۰۰ دلاري که به من بدهکار بود گفت؟!
نتيجهء اخلاقي: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسي داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه، هميشه بايد در وضعيتي باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيري کنيد!

————————————–

درس چهارم: من خيلي خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم… والدينم خيلي کمکم کردند… دوستانم خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود… فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم بود… اون دختر باحال ، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته باشم… يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي… سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو …………….! من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم… اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا پيشم… وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم… يهو با چهرهء نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي… ما خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم… ما هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا کنيم… به خانوادهء ما خوش اومدي!
نتيجهء اخلاقي: هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد

————————————–

درس پنجم: يه شب خانم خونه اصلا” به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه! صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكي از دوستهاي صميميش (مونث) بمونه. شوهر بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي زنش زنگ ميزنه ولي هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن!
يه شب آقاي خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتي مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكي از دوستهاي صميميش (مذكر) بمونه. خانم خونه بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي شوهرش زنگ ميزنه. ۱۵ تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!! ۵ تاي ديگه حتي ميگن كه آقا هنوزم خونهء اونا پيش اوناست!!
نتيجهء اخلاقي: يادتون باشه كه مردها دوستهاي بهتري هستند

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 آذر1386ساعت 2:36 بعد از ظهر  توسط کیان  |