تبليغاتX
مهرگان
فر و شكوه ايرانيان
 ندای آزادی

ندا از میان ما رفت

ولی

"ندای آزادی هرگز نمی میرد"




|+| نوشته شده توسط کیان در شنبه 6 تیر1388  |
 به نام تاج دنیا، ایران
به نام اهورا مزدا

خدای یگانۀ هستی و گیتی،آفریننده انسان و انسانیت

به نام پیام آور کردار نیک،گفتار نیک، پندار نیک، پیامبر راست گفتار
زرتشت جاویدان

به نام تاج دنیا، ایران،سرزمین تمدن و مهد تاریخ گیتی،
سرزمین خدای جاویدان

به نام پرچم سه رنگ با نشان جاویدان
شیر و خورشید

به نام پدر تمدن و تاریخ ایران زمین، کوروش هخامنشی، شاه شاهان، بزرگ مرد مهرورزی وآزاد دینی

به نام ملت ایران، فرزندان خاک مقدس اهورایی،که گیتی و هستی از
ایرانیان شکل گرفت


|+| نوشته شده توسط کیان در یکشنبه 31 خرداد1388  |
 موج سبز

موج سبز



فرق رنگ سبز با رنگهای دیگر چیست؟

حرکتی با شعار الله اکبر آغاز شده، تاریخ دوباره برای ایرانیان تکرار می شود.

راستی "الله اکبر" به چه زبانی است؟ فارسی، انگلیسی یا عربی؟

ما از کدام سرزمین هستیم؟ ایران یا ...

از الله چه می خواهیم؟ اسلام؟

مگر اسلام در این مملکت نیست؟ مگر مبارزه با بی حجابی، الکل و... که از مصادیق اسلام است در این سرزمین اجرا نمی شود؟

پس به دنبال چه هستند؟ جمهوری اسلامی اسلامی ایران؟

یکبار دیگر اسلام را در کنار نام ایران تاکیید کنیم؟!


به امید ایرانی آزاد و آباد


|+| نوشته شده توسط کیان در جمعه 29 خرداد1388  |
 22 خرداد

22 خرداد:


بر حماقت مردم می خندم !



ایرانی،

هیچ اهمیتی نداری !

|+| نوشته شده توسط کیان در شنبه 23 خرداد1388  |
 تضاد

تضاد:

آنچه که ما ایرانیان  امروز بدان گرفتار شدیم


|+| نوشته شده توسط کیان در یکشنبه 17 خرداد1388  |
 خليج فارس هميشه خليج فارس مي ماند
 

با خود انديشه كنيم

چند نفر از ما ويزاي ورود به دوبي و عربستان را در پاسپورت خودمان يا اعزاي خانواده مان داريم؟!

چند نفر از ما براي سوار شدن به هواپيما هاي خطوط كشورهاي عربي تنها براي ديدن سر وشكل مهماندارها يا نوشيدن الكل رايگان بال بال مي زنيم؟

خليج فارس هميشه خليج فارس مي ماند

 اين دريا تا ابد پارس است و پارسي مي ماند

ايراني : نگهبان ايران و بيدار باش

 

PERSIAN GULF - خليج فارس



چقدر با فرهنگ شدیم !!!

مسلمانان با فرهنگ تبریک عرض می کنم:

مسلمانان با فرهنگ !!!

 

 

|+| نوشته شده توسط کیان در شنبه 12 اردیبهشت1388  |
 ز تاج کیان به سوسمار خوری افتاده ایم!!!

گذشته و امروز

در دیروز جستجو می کردم، خیلی قبل ها، هزاران سال پیش ... پدران در فر و شکوه بودند. با شعار گفتار نیک، پندار نیک، رفتار نیک بود که تخم مهر و مهرورزی را در سرزمین ایران می افشاندیم و چه خوب بود! ...

 ... اما ظلم و ستم پادشاهان چند سالهء آخر ساسانيان، غرور و تكبر خسرو پرويز و يزد گرد سوم، آتش تند موبدان زرتشت كه آرام آرام به ستوه آوردند ايرانيان آزاده را، خلاف آنچه زرتشت مژده داده بود و مالياتهاي سنگين، بي سوادي و ناداني چه چاره اي جز فكر كردن به رهايي باقي گذاشته بود. مزدك آمد، مژده داد به برابري و برادري، به يكسان شدن انسانها و كاهش فاصله ها ... كه پادشاه اينگونه نباشد كه اين نيست پيام زرتشت ... چه زود كشته شد.

 ...تازيان تاختند و تاختند، رستم فرخزاد و 4000 سرباز جاويد ايراني را سر بريدند و بر جنازه هايشان اذان ظهر اقامه كردند، تيسفون و شهرهاي ديگر يكي يكي سقوط كردند، ثروت ما به تاراج رفت، فرش بهارستان به دستور علي فرزند ابي طالب به دهها تكه تقسيم شد تا مسلمين به يك اندازه سهم ببرند، فرهنگ و هنر هزاران سالهء ما را به زير نعلين خود كشيدند،  پادشاه رفت و خليفه جايگزين شد، همان حكومت فرد بر جامعه! 200سال ماندند و رفتند ... و بيرونشان كرديم، با ابومسلم ها با يعقوب ليث ها ...

 و امروز چگونه است؟ مهرورزی هنوز شعار است! شعار دولت نهم و آقای احمدی نژاد. عده ای گرفتار دین هستند و به دنبال رفع مشکلات این روزگار با گفته ها (احادیث) تازیان. برخی معتقد به الگو برداری از تمدن باختر (مغرب) زمین هستند و خیل مردم نیز گرفتار گذران زندگی

راستی چه ملت فراموشکاری هستیم. سهم ما از دریای مازندران چه شد؟ بالاخره اسم دریای پارس همان خلیج فارس ماند؟! اعتبار ایرانی در نزد سایرین چگونه است؟

چرا می دانیم چگونه خوب ایراد بگیریم ولی هیچ کس نمی داند که کلید حل این مشکلات در دست خودمان است نه دیگران ...

 بر گردیم به گذشته،

فردوسی زمانی که تمدن ایران را در خطر دید گفت:

ز شیر شتر خوردن و سوسمار

عرب را به جایی رسیدست کار

که تاج کیانی کند آرزو

تفو بر تو ای چرخ گردون تفو

 

ولی آیا می توان این شعر را امروز زمزمه کرد؟! من نظر دیگری دارم:

ز تاج کیان به سوسمار خوری افتاده ایم!!!

که سوسمارخوری کنایه از همان گرفتاری امروز ما ایرانیان است

 

در پناه ایزد


|+| نوشته شده توسط کیان در شنبه 8 فروردین1388  |
 کوروش شاه شاهان
 

ايران باستان

 

كوروش - پادشاهي كه پيامبر شد
محمد - پيامبري كه پادشاه شد
 
روزي كوروش در حال نيايش با خدا گفت:خدايا به عنوان كسي كه عمري پربار داشته و جز خدمت به بشر هيچ نكرده از تو خواهشي دارم.آيا ميتوانم آن را مطرح كنم؟خدا گفت:البته!

_از تو ميخواهم يك روز،فقط يك روز به من فرصتي دهي تا ايران امروز را بررسي كنم.سوگند ميخورم كه پس از آن هرگز تمنايي از تو نداشته باشم.

_چرا چنين چيزي را ميخواهي؟به جز اين هرچه بخواهي برآورده ميكنم، اما اين را نخواه.

_خواهش ميكنم.آرزو دارم در سرزمين پهناورم گردش كنم و از نتيجه ي سالها نيكي و عدالت گستري لذت ببرم.اگر چنين كني بسيار سپاسگذار خواهم بود و اگر نه،باز هم تو را سپاس فراوان مي گويم.

خداوند يكي از ملائك خود را براي همراهي با كوروش به زمين فرستاد و كوروش را با كالبدي،از پاسارگاد بيرون كشيد.فرشته در كنار كوروش قرار گرفت.كوروش گفت: ((عجب!اينجا چقدر مرطوب است!)) و فرشته تاسف خورد.

_ميتواني مرا بين مردم ببري؟ميخواهم بدانم نوادگان عزيزم چقدر به ياد من هستند.

و فرشته چنين كرد.كوروش براي اينكار ذوق و شوق بسياري داشت اما به زودي نااميدي جاي اين شوق را گرفت.به جز عده ي اندكي،كسي به ياد او نبود .كوروش بسيار غمگين شد اما گفت:اشكالي ندارد.خوب آنها سرگرم كارهاي روزمره ي خودشان هستند.فرشته تاسف خورد.

در راه ميشنيد كه مردم چگونه يكديگر را صدا ميزنند:عبدالله!قاسم!...

_هرگز پيش از اين چنين نام هايي نشنيده بودم!!!

فرشته گفت:اين اسامي عربي هستند و پس از هجوم اعراب به ايران مرسوم شدند.

_اعراب؟!!!

_بله.تو آنها را نميشناسي.آخر آن موقع كه تو بر سرزمين متمدن و پهناور ايران حكومت ميكردي،و حتي چندين قرن پس از آن،آنها از اقوام كاملا وحشي بودند.

كوروش برافروخت: يعني ميگويي وحشي ها به ميهنم هجوم آورده و آن را تصرف كردند؟!پس پادشاهان چه ميكردند؟!!!

فرشته بسيار تاسف خورد.

سكوت مرگباري بين آنها حاكم شده بود.بعد از مدتي كوروش گفت:تو مي داني كه من جز ايزد يكتا را نمي پرستيدم.مردم من اكنون پيرو آييني الهي هستند؟

_در ظاهر بله!

كوروش خوشحال شد: خداي را سپاس! چه آييني؟

_اسلام

_چگونه آييني است؟

_نيك است

وكوروش بسيار شاد شد. اما بعد از چندين ساعت معني "در ظاهر بله " را فهميد .........

_نقشه فتوحات ايران را به من نشان مي دهي؟ مي خواهم بدانم ميهنم چقدر وسيع شده.
وفرشته چنين كرد.

_همين؟!!!

كوروش باورش نمي شد. با نا باوري به نقشه مي نگريست.

_پس بقيه اش كجاست؟ چرا اين سرزمين از غرب و شرق و شمال و جنوب كوچك شده است؟!!!

و فرشته بسيار زياد تاسف خورد.

_خيلي دلم گرفت ، هرگز انتظار چنين وضعي را نداشتم. ميخواهم سفر كوتاهي به آنسوي مرزها داشته باشم و بگويم ايران من چه بوده شايد اين سفر دردم را تسكين دهد.

فرشته چنين كرد و او را به سرزمین های دور برد.
 تازه به مقصد رسيده بودند كه با مردي هم كلام شدند.پس از چند دقيقه مرد از كوروش پرسيد:راستي شما از كجا مي آييد؟ كوروش با لبخندي مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:

ايران!

لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خداي من، او يك تروريست متحجّر است!

عكس العمل آن مرد ابدا آن چيزي نبود كه كوروش انتظار داشت. قلب كوروش شكست...

_مرا به آرامگاهم باز گردان.

فرشته بغض كرده بود: اما هنوز خيلي چيزها را نشانت نداده ام، وضعيت اقتصادي، فساد، پايمال كردن .............

كوروش رو به آسمان كرد و گفت: خداوندا مرا ببخش كه بيهوده بر خواسته ام پافشاري كردم، كاش همچنان در خواب و بي خبري به سر می بردم.
 
کوروش تو نخواب که ملتت در خواب است
آرامگهت غرقه به زير آب است
 اينبار نه بيگانه که دشمن ز خود است
|+| نوشته شده توسط کیان در سه شنبه 13 اسفند1387  |
 نگهبانان ایران


چه خوش گفت فردوسی پاکزاد:


نگهبان ایران و بیدار باش

|+| نوشته شده توسط کیان در سه شنبه 29 بهمن1387  |
 نامه کیارستمی به احمدی نژاد



با گذشت سه سال، هم اکنون بهتر می توان مفهوم نامه کيارستمي را که در گرماگرم دور دوم انتخابات رياست جمهوري به احمدي نژاد نوشت، درک کرد. دوباره بخوانيم:

پسرم وقتي ۵ساله بود روزي مشغول خوردن بيسکويت بود، دوستي از او بيسکويت خواست و من هم از او خواستم که بيسکويتي به من بدهد. اما بهمن يک بيسکويت بيش‌تر نداشت. بلاتکليف به هر دوي ما نگاه کرد که تنها بيسکويتش را به کدام يک از ما دهد. دوست من مشکل را ساده کرد و به او گفت: "بيسکويت را به کسي بده که بيش‌تر دوستش داري." بهمن نگاهي به هر دوي ما انداخت و به من گفت: " بابا من تو را بيش‌تر دوست دارم اما دلم مي‌خواهد بيسکويتم را به او بدهم." هنوز نمي‌دانم آن روز، آن بيست چند سال پيش در ذهن پسر ۵ساله‌ام چه گذشت که بيسکويتش را به آن ديگري داد، که کم‌تر از من دوستش مي‌داشت. ولي من دليلي دارم که چرا رأي‌ام را به ديگري خواهم داد.

آقاي احمدي‌نژاد، براي من دلايل بسيار ساده‌اي وجود دارد که تو را بيش‌تر از او دوست دارم. تو براي من يادآور سال ۵۷ هستي. در آن زمان اخلاق، آرمان و از خودگذشتگي براي تغيير زندگي مردم مفاهيمي انتزاعي نبودند؛ چيزهاي طبيعي و جزيياتي زنده از روحيه و عملکرد ميليون‌ها جوان معتقد و سالم و راستگويي بودند که مي‌خواستند از انقلاب فرصتي فراهم آورند تا طبقه‌ي محروم جامعه شرايط بهتري براي زندگي داشته باشند. بعد از بيست و چند سال نگاه که مي‌کنم به وضوح آن اعتراض را همراه با افسردگي دروني تو را درک مي‌کنم. تو هم‌چنان بي‌دروغ «ما»ي سال ۵۷ را زنده مي‌کني. من تو را دوست دارم چون نمي‌توانم به خودم راست نگويم که مي‌دانم آن‌چه مي‌گويي راست مي‌گویی.

اين واقعيت است که در جهان کنوني قله‌هاي ثروت با دست‌اندازي به پله‌هاي قدرت جايي براي رشد مردم باقي نمي‌گذارند.

در اين ميان، آقاي احمدي‌نژاد اما چيزي وجود دارد که تو را در دنياي ۲۰۰۵ ما وصله‌ي ناجور مي‌کند. پس اکنون با کمال تأسف تو تنها به درد آن مي‌خوري که از دنيايي چنين آرمان‌باخته و بازيگر، افسرده شوي. دنيايي که در ۲۷ سال ساخته شده است و ما هم جزيي از اين دنيا هستيم. دنيا شرايط دشواري براي براي بازي راستگويان آفريده است اما هم‌جنسان قادرند دست يکديگر را بخوانند و...

دوست عزيز، به‌سادگي بگويم ما نمي‌توانيم خود را در سال ۵۷ متوقف کنيم. ديگر آن آن باورها از زندگي واقعي رخت بربسته است و در معادلات سخت کنوني، ما تنها تصميم‌گيرندگان بازي کنوني نيستيم. تو درست‌تر از آن و اصولگراتر از آن هستي که بتواني در بازي پيچيده‌ي سياستگزاران آلوده به قدرت بازي کني، پس به قول مدرس " اکنون کسي لازم است که قاعده‌هاي بازي اين جهان را آموخته باشد."

براي همين من رأي‌ام را به کسي مي‌دهم که او را کم‌تر از تو دوست دارم اما کسي توانمندتر از تو در درک وقعيت‌هاي امروز زندگي است. همه‌ي اميدم آن است که او لااقل اين‌بار با عطف به آراي تو بداند هنوز مردم محروم ما چشم به راه‌اند. پس گوشه‌چشمي به طبقه‌ي محروم داشته باشد و به سلامت اداره‌ي جامعه بها دهد. دوست عزيز من، تا کنون دو بار رأي داده‌ام و هر دو بار پشيمان. اين بار با آمادگي بيش‌تر بار ديگر پاي صندوق رأي خواهم رفت و اما رأي‌ام را به ديگري خواهم داد که او را به اندازه‌ي تو دوست نمي‌دارم. روزگار غريبي است برادر...






وطن علاف چاه جمکران شد‏
خرافاتش کران تا بیکران شد

 ز فرط ناامیدی خلق محروم
چنین با سر به چاه جمکران شد

به او گفتند آقا در ته چاه
چراغ خانه‌ی مستضعفان شد

 به او گفتند هرکس آنطرف‌ها
شبی خوابید، صبحش کامران شد

 نه تبعیض و نه پارتی‌بازی آنجاست
که حضرت بی‌خیال این و آن شد

اگر زخمی کسی هرجای خود داشت
سحر با دست حضرت پانسمان شد

 اگر از گوش چپ دلخور کسی بود
سحر در تیم خود دروازه‌بان شد

 اگر آواز اکبر را کسی خواست
سحرگه عازم گلپایگان شد

 کسی گر شعر سیمین را طلب کرد
سحرگه رهسپار بهبهان شد

 سر شب گر کسی تونل هوس کرد‏
سحرگاهان مقیم کندوان شد

 کسی گر خنده زد بر این کرامات
خدا با او همیشه سرگران شد

 نه تنها که خدا با او چپ افتاد
که حضرت هم به یارو بدگمان شد‏

حقیقت دارد اینهائی که گفتم
که چندین بار حضرت امتحان شد

 یکی، شب یک شتر ازحضرتش خواست
سحرگه صد شتر را ساربان شد

 شبی خوابید آنجا یکنفر لال
سحرگه صاحب شش‌تا زبان شد

 یکی از فرط چاقی غصه میخورد
سحر یک تکه پوست و استخوان شد

 یکی را بود رخوت در مثانه
سحر ادرار او هرسو روان شد

 پشیمان شد ز سرقت یکنفر دزد‏
شبش خوابید و صبحش پاسبان شد

 یکی شب قاطرش را بست آنجا
سحرگه قاطر او مادیان شد

 یکی هم چونکه نیت کرد برعکس
بجای بنز، پیکانش ژیان شد

 یکی حاج اصغرآقا منشی‌اش بود
سحر سکرتر او ارغوان شد‏

 یکی زن داشت با همسایه‌ی هیز
سحر همسایه‌ی او ناتوان شد

 یکی را عضو مردی بود باریک
سحرگه در کلفتی استکان شد‏

 یکی از کوچکی‌ی بیضه نالید‏
سحرگه بیضه‌هایش دنبلان شد

 یکی از حیث جنسی ناتوان بود
سحر زحمت‌ده ِ اطرافیان شد‏

 ز چاه جمکران هرکس مدد خواست
نیازش داده شد، بختش جوان شد‏

 اگر اینها دروغین بود و واهی
حقیقت نیز یک قدری عیان شد:‏

 یکی بیرق که خرچنگی بر آن بود
هماورد درفش کاویان شد

 از این‌هم حیرت‌آورتر، خلایق:‏
که هر عمامه، یک تاج کیان شد‏

 ‏«خلایق هرچه لایق»، باورم نیست‏
در آنجا که جفا با مردمان شد‏

 جفا با مردمان از سوی شیخان
به نام حضرت صاحبزمان شد

 تقاضاها، بجز این چند مورد‏
تمامش از برای آب و نان شد

 بپرس از خلق نادان و گرسنه‏
‏ چنین، تحمیق تا کی میتوان شد‏

 بگو پرهیز باید از خرافات
که عمری مایه‌ی رنج و زیان شد

 

بگو کافر شوید از مذهب جهل
که بهر شیخ و ملا خود دکان شد

بگو آقایتان در چاه نفت است
که چاه جمکران تقلید از آن شد‏‏ ‏

خوشا کز حرف هادی بل بگیرید
مراد از حضرت پترول (نفت) بگیرید

 


|+| نوشته شده توسط کیان در پنجشنبه 20 تیر1387  |
 راه راست
 

مهرگان

 درود بر فرزندان ایران زمین

قصد دارم با جستجویی در کتاب قرآن (مجید یا کریم) به تفسیر آیه هایی برگزیده در آن بپردازم و هر از گاهی در کلمات آن مو شکافانه به دنبال معانی واقعی باشم

آری قرآنی را بررسی می کنیم که همه جا، در زمان مرگ و بر سر جنازه هایمان، در مراسم عقد و در هنگام ازدواج، در زمان عبادت خدا و اذان و حتی برای فرار از اجنه و ارواح شیطانی توصیه به خواندن آن شده است.

امیدوارم که مورد استفاده حق جویان قرار بگیرد

با کلمه قتل (قتلو، قاتلو و...) در قرآن بیشتر اشنا شویم:

سوره بقره:

*"و قاتلوا فی سبیل الله الذین یقاتلونکم..."

 یعنی بکشید در راه خدا آنهائی که عده‌ای از شما را کشتن

دستور به جهاد و ریختن خون:

واقتلوهم حیث ثقفتموهم و اخرجوهم من حیث اخرجوکم والفتنه اشد من القتل ( هر جا مشرکان را دریافتید به قتل رسانید و از شهرهایشان برانید)

 

*بکشید کافران را تا بر کنده شود ریشه فساد، و دین منحصر به دین خدا شود

 

تفسیر: بذر کینه بپاشید، به هیچ کس رحم نکنید، مذاکره نکنید، انتقام بگیرید، فقط به خون فکر کنید

آنچه که ما در مسلمانان راستین دیده ایم، مانند گروه طالبان و ...

 

مشرک : کسی که به خدایی که می پرستد الله نگوید، بگوید خدا ، ایزد، اهورا مزدا و حتی کسی که میهنش را بر دین مسلمانان ضروری تر می بیند

 

دین خدا: آنچه که فقط  به زبان تازی (عربی) می باشد و هر آنچه که تازیان مقدس و هواداران بیابانگرد آنها بلغور می کنند، مانند احادیث

تذکر: خداوند فقط زبان تازی (عربی) را متوجه می شود اگر به زبان مادریتان از خداوند درخواست کنید فایده ای ندارد چون خدای واقعی عربی را بیشتر متوجه می شود.

 

در پناه ایزد

 

لبخند مهرگان

 

ترفند کتابخانه انگلیس

 

ساختمان کتابخانه انگلستان قدیمی است و تعمیر آن نیز فایده ای ندارد .

قرار بر این شد کتابخانه جدیدی ساخته شود . اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید ؛ کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیون ها جلد کتاب دچار مشکلات دیگر شدند .

یک شرکت انتقال اثاثیه از دفتر کتاخانه خواست که برای این کار سه میلیون و پانصد هزار پوند بپردازد تا این کار را انجام دهد.

اما به دلیل فقدان سرمایه کافی ،این درخواست از سوی کتابخانه رد شد . فصل بارانی شدن فرا رسید، اگر کتابها بزودی منتقل نمی شد ، خسارات سنگین فرهنگی و مادی متوجه انگلیس می گردید . رییس کتابخانه بیشتر نگران شد و بیمار گردید .

 روزی ، کارمند جوانی از دفتر رییس کتابخانه عبور کرد. با دیدن صورت سفید و رنگ پریده رییس، بسیار تعجب کرد و از او پرسید که چرا اینقدر ناراحت است .

 رییس کتابخانه مشکل کتابخانه را برای کارمند جوان تشریح کرد، اما برخلاف توقع وی ، جوان پاسخ داد: سعی می کنم مساله را حل کنم .

 روز دیگر، در همه شبکه های تلویزیونی و روزنامه ها آگهی منتشر شد به این مضمون : همه شهروندان می توانند به رایگان و بدون محدودیت کتابهای کتابخانه انگلستان را امانت بگیرند و بعد از بازگرداندن آن را به نشانی جدید تحویل دهند!!!

 

|+| نوشته شده توسط کیان در شنبه 8 تیر1387  |
 وطن پرست=کافر

 

بر مام وطن باید گریست!

 

زمانه زمانه سبقت و پیشی درزمینه علوم و فنون است و پیشبرد چرخ کشور بر هرچیزی مقدم، ولیکن باید بر مام وطن گریست که چنین گستاخانه شهروندان، دون پایه محسوب میگردند آنانکه وطن وطن میگویند و ثروتها و منابع خدادادی کشور مصروف جنگی فرسایشی در جای دیگری از پهنه گیتی میگردد که برد و باختش تنها بر ملت مظلوممان خرجی بی پایان و ایجاد دشمنی دیگر تحمیل خواهد نمود.
بر مام وطن باید گریست که فرزندانش نام وطن را بتنهائی نمی پسندند و وطن پرستان واقعی را بسخره میگرند و دون میشمارند

 

آری ای ایران بر تو میگریم و اشکهایم را نثار خاک پاکت مینمایم چرا که در طول تاریخ چنین زخم هولناکی را هرگز بر پیکرت ندیده ای


برتو مویه میکنم وطنم که هیچگاه فرزندانت بر تو چنین نشوریده بودند و با افتخار از تو دوری نکرده بودند


آنانکه با نام تو بخصم میخروشیدند و رگهاشان را بر پای تو بفولاد میسپردند، اکنون تن های پاکشان در زیر خاکت خواهد لرزید و شیر مادران شیری که فرزندانشان را بانام تو لالائی میخواندند فرو خواهد خشکید و روزگار چنین خواهد شد که وطن فروشان بر وطن پرستان چیره خواهند گردید.


شیاطین بر گردادگرد تو میچرخند و فرزندانت سر آنانکه تو را میپرستند بر زمین میگذارند و خوارشان میشمارند


بر توای وطنم میگریم که هیچگاه در هیچ گوشه ای از تاریخ پربارت چنین جفائی بر تو نرفته است.


بیداد زمانه تورا چنین خوار و نحیف نموده که دریای خزرت را بمفت میفروشند و نامش را فیروزی مینامند که تورا تنها پیروزی شایسته است و آنهم بدست فرزندان پاکت.


برتو و بر خودم و بر تمامی فرزندانت میگریم چراکه آنچه که تو در دل خاکت داری و باید مصروف فرزندان پاکت گردد، ناچيز فروخته میشود و دستمایه آنانی میگردد که فرزندان گرسنه و بی پناهت را نمی بینند


جوانان پاکی که باید هرروز در گوشه ای از دنیا نام پاک تورا با پیشبردها و پبروزیهایشان بر زبانها جاری سازند در بیغوله های تنگ و تاریک لب بر لب افیون میگذارند و خماری را بانشئه ای جانگداز معاوضه مینمایند


دخترکانی که باید با نام تو و بایاد تو سر بربالین بگذارند برای تکه ای نان تن پاکشان را بر نا اهلان ارزانی میدارند. و در این میان ثروتهای بیمانندت برای زخم تیر آنانی بکار رود که در فرداهایشان نه نامی از تو خواهند برد و نه بیادت خواهند بود.


پدرانی که با نام ایران و وطن، پهلوانان و شیر بچه های دلاور و بی باک پروردند که در هشت سال جنگ با خصم بی هیچ انتظاری خونهای پاکشان را نثارت کردند، اکنون برای تکه ای نان و یا رفع چند بار خماریشان فرزندانشان را و تکه های تنشان را بمفت میفروشند .


آیا نباید بر تو بگریم ای ایران که عده ای هرچند معدود از مادران فرزندانت بجای شیر در سینه ها شان خشو نت ونفرت میجوشد، به هرجائی، هرکه را که از وطن میگوید بتیر ملی گرائی مینوازند.


آیا نباید گریه کنم برایت ای وطنم که پدرانی از فرزندانت برای فکری معیوب و نظری آغشته بعناد و تنگ نظری دخترکانشان را با بی شرمی بضرب سنگ میکشند ونام کارشان را غیرت و ناموس مینامند.


میخواهم این بغض فروخفته بترکد و اشکهایم سرازیر گردد


بگذار گریه کنم وقتی که وطن پرستان و آنان که داعیه وطن دارند جرات ابراز نظراتشان را ندارند


چه بد کرداری ای چرخ که ملی گرایان باید خاک گوشه های تنگ عزلت بخورند و وطن فروشان مست باده قدرت باشند.


آری وطنم برتو میگریم و برایت دل میسوزانم

... ولی در اعماق قلبم بسیار دلخوش و امیدوارم و هیچ از این یاوه گویان که مست قدرتند و باده ثروت از خود بیخودشان نموده ترسی بدل ندارم که تو خود چاره ای بگاه و درخور خواهی اندیشید.



با درودی شایسته بر تمامی ایرانیان وطن پرست

در پناه ايزد

 

  

یک داستان بسیارعجيب!!!

 

اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد

به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت: «ماشین من خراب شده. آیا

می توانم شب را اینجا بمانم؟»

 

رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و

حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای

عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود. صبح فردا از راهبان

صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند:

 «ما نمی توانیم این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی»

 

مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.

چند سال بعد ماشین همان مرد باز هم در مقابل همان صومعه خراب شد.

راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند، از وی پذیرایی کردند و

ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که

چند سال قبل شنیده بود، شنید.

 

صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: «ما نمی توانیم

این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی»

 

این بار مرد گفت «بسیار خوب، بسیار خوب، من حاضرم حتی زندگی ام را برای

دانستن آن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را

بدانم این است که راهب باشم، من حاضرم. بگویید چگونه می توانم راهب

بشوم؟»

 

راهبان پاسخ دادند «تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما

بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همین طور باید تعداد

دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال

را بدهی تو یک راهب خواهی شد.»

 

مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

مرد گفت:‌«من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری

که از من خواسته بودید کردم. تعداد برگ های گیاه دنیا

371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382

 سنگ روی زمین وجود دارد»

 

راهبان پاسخ دادند: «تبریک می گوییم. پاسخ های تو کاملا صحیح است.

اکنون تو یک راهب هستی. ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان

بدهیم.»

 

رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد

گفت: «صدا از پشت آن در بود»

مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود. مرد گفت: «ممکن است کلید این

در را به من بدهید؟»

راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد.

پشت در چوبی یک در سنگی بود. مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به

او بدهند.

 

راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی

هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد.

پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت.

و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز، نقره، یاقوت زرد و لعل

بنفش قرار داشت.

در نهایت رئیس راهب ها گفت: «این کلید آخرین در است». مرد که از در های

بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره

را چرخاند و در را باز کرد. وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا

چه بوده است متحیر شد.

چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود.

.

.

.

.

.

.

.

اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید، چون شما راهب نیستید!

.

.

.

.

.

.

.

لطفا به من فحش ندید! خودمم دارم دنبال اون احمقی که اینو برای من

فرستاده می گردم تا حقشو کف دستش بگذارم.

لطفا این آدرس این صفحه رو به هر کسی که می شناسین بفرستین شاید اون

احمق رو بتونیم پیدا کنیم!

|+| نوشته شده توسط کیان در یکشنبه 26 خرداد1387  |
 امروز در تاریخ - 21 خرداد ماه

رويدادهاي تاريخ ايران باستان

 روزي که سكه زرين «شعله جاويدان» پول ملي ايرانيان شد

 

اردشير پاپكان بنيادگذار دودمان ساسانيان يازدهم ژوئن (مصادف با 21 خرداد) در سال 226 ميلادي سكه زرين «شعله جاويدان» را پول ملي (سراسري) ايران اعلام داشت و به جريان گذارد.

 

بر يك روي اين سكه كه نمونه هاي آن در موزه ها موجود است نقش «شعله جاويدان» حك شده است كه در ظرفي روي ستوني قرار داده شده و زبانه مي كشد. با اين اقدام، اردشير توجه ويژه خود را به آيين زرتشت كه بر رعايت اخلاقيات و درستي و مهرباني كردن تاكيد داشته نشان داد و آن را با سياست (حكومت) درهم آميخت كه چهار قرن ادامه داشت. يكي شدن دين و دولت در ايران پس از ساسانيان، در دوران بوئيان، صفويان و زمان معاصر تجديد شده است.

 

     اردشير حكمران پارس (مركب از استان هاي جنوبي ايران آن زمان از جمله سپاهان و كرمان) و پاسبان آتش مقدس در اين منطقه، حكومت اردوان را به فساد داخلي و ابراز ضعف در برابر روميان متهم كرده بود و پرچم نجات وطن را بر دوش گرفته بود. اردشير پس از برانداختن اشكانيان، برخلاف تصور همگان پايتخت را از تيسفون (مدائن- نزديك بغداد) به استخر (شيراز) و يا شهر مورد علاقه اش كرمان منتقل نكرد.

 

 عباسيان هم كه تحت تأثير فرهنگ و ايده هاي سياسي ايرانيان بودند در سال 762 ميلادي بغداد را که يک دهکده و درختستان بود به صورت شهري بزرگ در آوردند و پايتخت خلافت اسلامي خود قرار دادند. واژه بغداد پارسي است (بغ – داد و بغ به معناي خدا است). شهر تيسفون پايتخت اشكانيان و ساسانيان در سال 637 ميلادي به تصرف عرب درآمد.


    
تفكر و رفتار اردشير سبب ظهور ناسيوناليسم ايراني شد و ايران در پرتو همين ناسيوناليسم ويژه، در دوران حكومت شاپور يکم پسر اردشير با سه بار در هم كوبيدن امپراتوري روم، اسيركردن «والرين» امپراتور اين كشور و تحقير روميان و خراج گزار كردن آنان، بار ديگر تنها ابرقدرت جهان شد. اين ناسيوناليسم پس از ساسانيان نيز چندبار خود نمايي كرده و جلوه ها و محصولات خود را بر جاي گذارده است از جمله در زمان زياريان، بوئيان، فردوسي، و ....

 

... و اميد است ناسيوناليست ايراني بار ديگر براي بازگشت فر و شكوه به اين سرزمين در و جودمان بيدار گردد. حسي كه به گواه تاريخ، هر بار كه قليان نموده، ايران زمين و مردمش را به بالاترين سطوح عصر خود رسانيده است.

 

گوناگون مهرگان

تصوري ساده از زميني كه روي آن زندگي مي كنيم:

 

فقط تصور كنيد كه بتوانيم سن زمين را كه غير قابل تصور است، فشرده كنيم و هر صد ميليون سال آن را يك سال در نظر بگيريم! در اينصورت كره زمين مان فرد 46 ساله خواهد بود.


هيچ اطلاعی در مورد هفت سال اول اين فرد وجود ندارد و درباره سالهای مياني زندگی او نيز اطلاعات كم و بيش پراكنده ای داريم. اما اين را می‌دانيم كه در سن 42 سالگی، گياهان و جنگلها پديدار شده و شروع به رشد و نمو کردند . اثری از دايناسورها و خزندگان عظيم الجثه تا همين يكسال پيش نبود.


يعني زمين آنها را در سن 45 سالگی به چشم خود ديد و تقريبا 8 ماه پيش پستانداران را به دنيا آورد. در اوايل هفته پيش ميمونهای آدم نما به آدمهای ميمون نما تبديل شدند و آخر هفته گذشته دوران يخ سراسر زمين را فرا گرفت.


انسان جديد فقط حدود 4 ساعت روي زمين بوده و طی همين يك ساعت گذشته كشاورزی را كشف كرده است. بيش از يك دقيقه از عمر انقلاب صنعتی نمی‌گذرد و حال ببينيد انسان در اين يك دقيقه چه بلائی بر سر اين بيچاره‌ی 46 ساله آورده است.


او طي 40 دقيقه بيولوژيكی، از اين بهشت يك آشغالدانی كامل ساخته است . او خودش را به نسبتهای سرسام آوری زياد كرده، و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض كرده است.


سوختهای اين سياره را مال خود كرده و همه را به يغما برده است.


و الان مثل كودكی معصوم و بی تقصير ايستاده و به اين حمله‌ی برق آسا نگاه می‌كند ...

 

|+| نوشته شده توسط کیان در سه شنبه 21 خرداد1387  |
 اندوه امروز فرزندان
 

رويدادهاي تاريخ ايران باستان

چه مي توانم بگويم؟ چه چيزي دارم كه بگويم؟

اگر تيتر اين پست را مي گذاشتم " خاك بر سر ما " به شما بر نمي خورد؟

اگر از فر و شكوه پدران و اندوه امروز فرزندان بگويم چه مي شود؟

 آیا کافر هستم؟

 این لقب تازی چیست که نسبت داده می شود؟

پس خداي بزرگ، كودكان غزه چه مي شوند!؟ وا مصيبتا اسلام در غزه به خطر افتاده ولي در ساير دنيا امن و امان است. آیا دوام این حکومتها به خطر افتاده یا اسلام؟

دیگر نمی دانم چه باید بگوییم ... عکس زیر را ببینیم و بیاندیشیم که چقدر پست شده ایم:

 

اندوه فرزندان

 

|+| نوشته شده توسط کیان در شنبه 11 خرداد1387  |
 بزرگداشت فردوسي!
 

رويدادهاي تاريخ ايران

به نام ایزد مهر

به نام آنکه جان داد تا بنویسیم از ایرانمان،

از فر و شکوه پدران

از اندوه امروز فرزندان

 

چهارشنبه 25 اردی بهشت ... مردم مشغول رفع مشکلات همیشگی خود هستند، همه در تکاپویی عجیب و مثل همیشه به دنبال زندگی می گردند!

اول صبح است، ولی خسته هستم. پشت میز کارم قرار می گیریم و کارهای امروز را مرور می کنم. یک روز کاملا معمولی در راه است، شاید چون هیچ کس حرفی از هیچ اتفاق مهمی نمی زند.

برگ امروز تقویم میزی خود را نگاه می کنم، چند تا تماس معمولی، چند تا هماهنگی و ...

...خدای من امروز " روز جهانی بزرگ داشت فردوسی" است!

عجب روز باشکوهی ... (زکی خیال باطل!!!)

در خیابانها اثری از گرامیداشت 25 اردی بهشت نمی بینم،نه تابلویی و حتی هیچ صحبتی در جمع مردم، در تلوزیون هم یك برنامه نیم ساعته در شبکه خبر و یك میزگرد بی مزه، پر از آدمهای ریشوی بی سواد در شبکه سراسری (اول) تمام چیزی بود که در ایران محسوس بود... شاید پر توقع شدم! این حرفها لازم نیست، هر کی دلش می خواد میره یکم شاهنامه می خونه دیگه ...

 

یکشنبه ۲۹ اردی بهشت... بازم مردم مشغولند! دنبال همون زندگی که در روز چهارشنبه هفته پیش بودند! ولی کمی اوضاع فرق داشت، رادیو و تلوزیون از دوشنبه حرف می زدند، بسیج ادارات شروع به نصب پارچه سیاه (همون که رنگ عشقه!) به در و دیوارشون کردند، پیامهای تسلیت همه جا رو پر کرده: "شروع ایام فاطمیه ودرگذشت دخت (بعضی ها هم می گن بنت!) گرامی فلانی بر عموم (همه) مسلمین (همونا که خیلی تعصب دارند ولی اکثرشون نماز هم نمی خونند! ولی اگه چاق باشند روزه می گیرند!) جهان (همون جا که به ما می گن تروریست) تبریک (همون که زمان عروسی به عروس داماد میگن) و تسلیت (همون که وقتی یکی میمیره به فامیلاش میگن) باد (باشد)"

 

ای داد! که این عمر ما در زمانی می گذرد که تازی پرستی راه رسیدن به ایزد (خدا) است و اگر غیر از این در سرت باشد، آتش دوزخ در انتظارت است، همان دوزخ که تازی (عرب) گرما زده از آن تنفر دارد وحالا ما را از آن می ترساند و خیلی از ما ها هم می ترسیم چون ممکن است سوسک شویم ویک نفر بیاید و ما را زیر پایش له کند، شاید هم سنگ شدیم و به عنوان مصالح در ساختمانها به کار رفتیم!

 

سخن آخر: ما خودمان نمی خواهیم که از ریشه خود خبر داشته باشیم و اگر خبر داریم خود را به آن راه می زنیم، فکر خود را به بیگانه دادیم و بدون استثناء خلعی در وجودمان احساس می کنیم ... خلع وطن دوستی

 (باز خدا پدر مادر بلاگفا را بیامرزه که بیشتر وطن دوستها رو اینجا پناه داده)

 

شاید چند بیت از اشعار فردوسی ادای دین من باشد به این بزرگ مرد ایران زمین که زنده ساخت پارسی را برای مردم سرزمینش و در آخر وقتی که بدرود حیات (زندگی) گفت در خارج شهر و نه در قبرستان عمومی شهرش دفن کردند، چون او را کافر می دانستند (کافر= ایران دوست، وطن دوست، کسی که نمی خواهد مسلمان باشد)

 

از آن پس نمیرم که من زندهام                که تخم سخن من پراگندهام

هر آنکس که دارد هش و رای و دین        پس از مرگ بر من کند آفرین

 

و همچنین:

 

به نام خداوند جان و خرد                    کزین برتر اندیشه برنگذرد

خداوند نام و خداوند جای                      خداوند روزی ده رهنمای

خداوند کیوان و گردان سپهر               فروزنده ماه و ناهید و مهر

ز نام و نشان و گمان برترست             نگارندهی بر شده پیکرست

به بینندگان آفریننده را                      نبینی مرنجان دو بیننده را

 

                                                     رويدادهاي تاريخ ايران

 

برای این پست مطلب طنزی در نظر نگرفتم ولی عوضش لینک دانلود شاهنامه را می زارم تا شاید مفید تر باشه:

 

شما چند تا گزینه دارید:

 

1)     شاهنامه را دانلود نکنید (در این صورت اتفاق مهمی نیافتاده)

2)  شاهنامه را دانلود کنید و آن را در گوشه ای از هارد دیسکتان ذخیره کنید (با گزینه قبلی خیلی تفاوت ندارد فقط یه کم اینترنت مصرف شده)

3)    شاهنامه را دانلود کنید و حداقل چند بیت بخوانید (این مفیدتر از بقیه هست)

4)    شاهنامه را دانلود کنید، بخوانید و از آن درس عبرت بگیرید (این گزینه به طرز عجیبی بعید می نماید)

 

    دانلود شاهنامه

     

در پناه ایزد

 

|+| نوشته شده توسط کیان در دوشنبه 30 اردیبهشت1387  |
 امروز در تاریخ - 17 اردي بهشت
 

رويدادهاي تاريخ ايران باستان

شكست هاي نظامي سنگين سال هاي ۲۳۸، ۲۴۴ و ۲۶۰ ميلادي از ايران (زمان اردشير ساساني و پسرش شاپور) و از دست دادن دو امپراتور در اين جنگ ها و تعهد پرداخت باج و خراج به ايران ،امپراتوري روم را از آغاز بهار سال 261 ميلادي در بدترين وضعيت خود قرار داده بود.


     اين فشارهاي نظامي و مقاومت ها، در رم و شهرهاي شبه جزيره ايتاليا منجر به گراني مواد ضروري، بي نظمي هاي اجتماعي و كميابي خواروبار شده بود و خشم ملي را ديدند احساس خطر كردند، اختلافات فيمابين را كنار گذاردند و در نشستي كه ششم و هفتم ماه مه سال ۲۶۱ ميلادي در «رم» تشكيل دادند دولت ساسانيان را خطر اول و مسبب همه اين دشواري ها تشخيص دادند، زيرا كه سياست كلي ساسانيان بر اين اصل قرار گرفته بود كه روميان قدم به آسيا نگذارند و نيز به آنان اجازه تاخت و تاز در مصر، سوريه و سواحل غربي آسياي صغير (تركيه امروز) را ندهند بزرگان روم همچنين علل شكست هاي نظامي سه دهه گذشته از ايران را، در جنگيدن همزمان در چند جبهه تشخيص دادند و اين تصميم ها را كه صورتجلسه آن باقي مانده است اتخاذ كردند:


 

    ـ تضعيف ناسيوناليسم ايراني و حتي المقدور نه با جنگ، بلكه با بازي هاي ديپلماتيك و ظاهرا دوستانه، و از درون (با ايجاد چنددستگي و اختلاف ميان بزرگان و ژنرالها)، به گونه اي كه دولت ساسانيان از توسعه طلبي و دفاع از شرق دست بردارد و به آنچه كه دارد قانع باشد.
 

    ـ محدود كردن مالكيت اراضي كشاورزي

 

    ـ ممنوع كردن جنگ همزمان در بيش از يك جبهه. هر جنگ تازه بايد پس از پايان گرفتن كامل جنگ جاري (درجريان) صورت گيرد.


     با اجراي اين سه تصميم كه در تاريخ عمومي؛ «استراتژي رومي» عنوان گرفته است و بايد درس و پند براي هر قدرت جهاني و هر دولت باشد، روميان در دو مورد آخر موفق بودند، ولي هيچگاه نتوانستند ناسيوناليسم ايراني را تضعيف كنند كه به قول «هگل» ابدي و در ذات آرين هاست، و بمانند آتشفشان گهگاه دچار شعله پراكني، انفجار و طغيان مي شود (ايستادگي تاريخي افغانها كه آرين هستند در دو قرن گذشته در برابر انگليسيها و روسها و اينك «ناتو» نمونه كوچكي از آن است و اين ايستادگي پيش از رسيدن به نتيجه، پايان نخواهد يافت)


 

    با اين كه اين استراتژي در كتابهاي تاريخ عمومي و دروس «استراتژي و پاليسي» آمده است، هيتلر و پيش از او ناپلئون - هيچكدام - از تصميم سوم كه نتيجه يك تجربه گران بود استفاده نكردند، در چند جبهه همزمان جنگيدند، شكست خوردند و نابود شدند.

        لبخند مهرگان

 

ماجرای توالت رفتن ناصرالدین شاه در دیار فرنگ

 

نقل است که ناصرالدین شاه وقتی به اولین سفر اروپایی خود رفت در کاخ ورسای و توسط پادشاه فرانسه- یکی از همین لویی هایی که امروز تبدیل به میز و صندلی شده اند- از او پذیرایی شد، بعد از مراسم شام، اعلیحضرت سلطان صاحب قران به قضای حاجتش نیاز اوفتاد و با راهنمایی یکی از نوکرها به سمت یکی از توالت های کاخ ورسای هدایت شد.

 سلطان صاحبقران بعد از ورود به دستشویی هرچه جستجو کرد چیزی شبیه به “موال” های سنتی خودمان پیدا نکرد و در عوض کاسه ای دید بزرگ که معلوم نبود به چه کارمی آید، غرورش اجازه نمی داد که از نوکر فرانسوی بپرسد که چه بکند پس از هوش خود استفاده کرد و دستمال مبارکش را بر زمین پهن کرد و همان جا….!

حاجت که برآورده شد سلطان مانده بود و دستمالی متعفن؛ این بار با فراغ خاطر نگاهی به اطراف انداخت و پنجره ای دید گشوده بر بالای دیوار و نزدیک به سقف که در دسترس نبود پس چهار گوشه ی دستمال را با محتویات ملوکانه اش گره زد و سر گره را در دست گرفت و بعد از این که چند بار آن را دور سر گرداند، تا سرعت و شتاب لازم را پیدا کند، به سوی پنجره ی گشوده پرتاب کرد تا مدرک جرم را از صحنه ی جنایت دور کرده باشد.

 

 گویا نشانه گیری ملوکانه خوب نبوده چون دستمال بعد از اصابت به دیوار باز می شود و محتویات آن به در و دیوار و سقف می پاشد. وضع از اول هم دشوارتر می شود. سلطان، بالاجبار، غرور را زیر پا می گذارد، از دستشویی بیرون می رود و به نوکری که آن پشت در انتظار بود کیسه ای پول طلا نشان می دهد و می گوید این را به تو می دهم اگر این کثافت کاری که کرده ام رفع و رجوع کنی. می گویند نوکر فرانسوی در جواب ایشان تعظیم می کند و می گوید من دو برابر این سکه ها به اعیلحضرت پادشاه تقدیم خواهم کرد اگر بگویند با چه ترفندی توانسته اند روی سقف برینند!

 

|+| نوشته شده توسط کیان در سه شنبه 17 اردیبهشت1387  |
 امروز در تاریخ - 30 فروردین
درود  

 

با سپاس از کلیه دوستانی که در قسمت نظرات، لطف دارند و می نویسند، از آنچه در دلشان است و به آنچه اعتقاد دارند.

مهرگان رابا هدف آشنایی خودم و سایر علاقه مندان به تاریخ ایران باستان ایجاد کردم

 

تا بنویسم از فر و شکوه پدران، تا بنویسم از امروزمان، تا سربازی باشم برای ایران جاوید، تا فراموش نکنم که چه بودیم و چه شدیم! تا با قلم خود مبارزه کنم با این فراموشی ذاتی ما ایرانیان ...

 

بحثی که چند وقته ذهن من و بعضی از دوستان را مشغول کرده در مورد ایران و اسلام است. صحبت بسیار است و وقت اندک! بهتر میدونم نظر خودم را در ایدئولوژی خودم بررسی و بیان کنم:

 

سالهاست که می شنویم "ایران اسلامی"

اما به طور کل این اسم و صفت برای من مجزاست

این یعنی چه؟!

 

یعنی من ابتدا خود را ایرانی میدانم.

چرا؟

چون در ایران متولد شدم، چون خاندانم متعلق به این سرزمین هستند،

این یعنی هویت من، ملیت من

 

اما اسلام چیست که به این نام چسبیده؟

وسیله ارتباط با خدا؟

چیزی که ممکن است من به آن اعتقاد داشته باشم و دیگری نداشته باشد

 

بنابر این و به قول یکی از دوستان ذات ، جنس و ماهیت آنها متفاوت است.

 

پس چرا باید این صفت را به ایران نسبت داد؟

به نظر من این کمال خود خواهی است!

 

اعتقاد یک مسئله شخصی است و آنان که می گویند دین فراتر از اعتقادات شخصی است افرادی خودخواه هستند! که می خواهند اعتقادی که دیگری به آن ایمان ندارد را به زور به او بخورانند

شما می توانید با اعتقادات خود زندگی کنی و در جامعه رفتار کنی، ولی نباید مرا مجبور کنی که اگر کردی، باز هم خودخواهی!

 

راستی به من لقب کافر و یا هرنام تازی دیگر نسبت ندهید، همچنین مرا از آتش دوزخ و خدا نترسانید، چونکه:

 

من از خدا نمی ترسم! بلکه هر وقت می ترسم به سراغ خدا می روم

 

من از آتش نمی هراسم، آنچه که تازی گرما زده از آن تنفر دارد! برای من یادگاری از پدران است، مظهر ایزد مهر، نشانه پیروزی هوشنگ شاه(حق) بر مار (باطل) است.

 

در پناه ایزد

 

رویدادهای تاریخ ایران باستان

 

تبعيد اعراب مهاجم، از بحرين به كرمان و مكران

 

18 آوريل (۳۰ فروردین) سال 331 ميلادي شاپور دوم (ذوالاكتاف) شاه ساساني وقت پس از سركوب شورشيان عرب در بحرين كه در ايام طفوليت او از صحراي عربستان به اين جزيره مهاجرت كرده بودند، دستور داد كه هزاران تن از آنان به روستاهاي دوردست كرمان و مكران (جنوب بلوچستان امروز و غرب رود سند) تبعيد شوند. شاپور دوم پيش از تولد به شاهي ايران انتخاب شده بود و پيش از رسيدن او به سن رشد، اعراب از خلاء قدرت در تيسفون سوء استفاده كرده و از جمله دست به مهاجرتهاي غير مجاز به قلمرو ايران زده بودند كه وي بعدا آنان را به سخت ترين شكلي مجازات كرد. نوشته اند كه به تصميم شاپور دوم، كتف عرب ها را سوراخ كردند و آنان را به ريسمان كشيدند و به همين دليل، اعراب وي را ذوالاكتاف خوانده اند. مورخان رومي نوشته اند كه شاپور به خاطر شانه هاي پهن و گردن ستبر به «ذوالاكتاف» معروف شده است. وي در طول حكومت خود چند بار روميان را نيز شكست نظامي سخت داده بود.

 

 

لبخند مهرگان  

 

 

خيلي جالبه :

 

 

از سوسک مي ترسيم................

 

از له کردن شخصيت ديگران مثل سوسک نميترسيم

 

 از عنکبوت ميترسيم................

 

از اينکه تمام زندگيمون تار عنکبوت ببنده نمي ترسيم

.

 از خوب سرخ نشدن قورمه سبزي ميترسيم................

 

از سرخ شدن آدما از خجالت نميترسيم

 

 از سرما خوردگي ميترسيم................

 

از سرخورده کردن دوستامون نميترسيم

.

 از شکستن ليوان ميترسيم................

 

از شکستن دل آدما نميترسيم

 

 از اينکه بهمون خيانت کنند ميترسيم................

 

از خيانت به ديگران نميترسيم

 

|+| نوشته شده توسط کیان در پنجشنبه 29 فروردین1387  |
 اجلاس تازیان!!!

تاریخ ایران باستان

 

اجلاس تازیان!!!

 

از زمان دبستان یادم میاد که معلم قرآنمون همیشه شاکی بود که چرا عربها مارو تو اجلاس لعنتی عربها راه نمیدن! از همون موقع احساس خوبی به این قضیه نداشتم و با وجود کودکی می دونستم جای ما اون تو نیست

 

جواب خیلی ساده است در داستان زیر می شه تا حدودی به جواب رسید:

 

خشایار شا از خواب چند هزار ساله خودش بیدار می شه... روحش در عذابه چون فیلم 300 خلاف حقیقته ... کاری که داریوش بزرگ نتونست تموم کنه فرزند ادامه داده بود و چه باشکوه! می تونم تصور کنم زمانی که خشایارشا در کوچه های آتن حرکت می کرد و تمام ایرانیان دنیا افتخار می کردند که پادشاه ایران زمین تونسته به افرادی که چشم تعرض به نام پاک ایران را دارند سرکوب کنه و با یه گوشمالی حسابی سالها صلح و آرامش را هدیه بیاره...

 

پادشاه بیدار شد و به فر و شکوه گذشته خویش اندیشید، وقت تنگ است، باید سپاهی تدارک دید و به جنگ سرزمینهای دور و هالیوودیها رفت، باید متجاوز را سرکوب کرد.

ایرانیان راستین یکی یکی به او ملحق شدند، سپاهی پدید آمد و حرکت به سوی دریای پارس که امروز خلیج فارس و این آخریها خلیج ...ی نامیده می شود شروع شد.

 

آرتیمیس که لقب اولین دریاسالار زن تاریخ را به دوش می کشد و پیروزیهای فراوانی برای خشایارشا و ایران زمین به امغان آورده نیز با ناوگانش انتظار می کشد

 

لشگریان در نزدکیهای شهری در جنوب ایران به خرابه ای می رسند و به دستور پادشاه استراحتی کوتاه انجام می پذیرد. اما ناگهان ...

 

ناگهان شاه ایران زمین عکسی می بیند در قابی شکسته، مردی با لباس تازی و چفیه ای بر گردن!

فریاد می زند چهره مردی تازی در خرابه های پارس چه می کند!؟

 همراهاندر کمال تواضع عرض می کنند:

 

پادشاه، این مرد زاده ایران زمین است، ولی نامش، لقبش، افکارش و این لباسهای سیاهش تازیست!

 

و ای وای که کسی نمی تواند خشم شاه را توصیف کند، دستور می دهد این مردک را بیاورید تا نشان دهم که اگر یک ایرانی اینگونه کند چه بر سر او میرود...

 

همراهان ترسان و لرزان اشک می ریزند و می گویند:

 

 ای پادشاه:

این مرد حاکم امروز ایران زمین می باشد ...

 

... لحظه ای بعد خشایارشا تنها در حال راندن اسب خود در خلاف حرکت پیشین خود است. آری او باز می گردد!

 

ای پادشاه دستور چیست؟

 

و پادشاه گریان جواب می دهد: وقتی حاکم شما تازی است اول باید به نبرد با خودتان بروید، من بر می گردم به قبر خودم تا با شکوه گذشته خود ادامه دهم . شما بمانیدبا خودتان و آینده سیاه و آبروی از دست رفته ... 

 

   سيزده جمله كليدي پزشكان

  

           اين بيماري شما بايد فوري درمان بشه:

            يعني من ماه بعد قراره برم مسافرت و معالجه اين بيماري خيلي ساده و

            سودآوره و بهتره زودتر ترتيبش رو بدم!

 

            خوب بگيد ببينم مشکلتون از کي شروع شد:

            يعني من از بيماريتون چيزي نفهميدم و ايده‌اي ندارم و اميدوارم شما

            خودتون سرنخي به من بدين!

 

            يک وقت ديگه از منشي براي آخرهاي اين هفته بگير:

            يعني من امروز با دوستام دوره دارم، بايد برم زودتر بزن به چاک!

 

            هم خبرهاي خوب و هم خبرهاي بد براتون دارم:

            يعني خبر خوب اينه که من قراره يه ماشين جديد بخرم و خبر بد اينکه شما

            بايد پول اونو بدين!

 

            من به اين آزمايشگاه اطمينان دارم بهتره آزمايشهاتون را اونجا انجام

            بدين:

            يعني من 40 درصد از پول آزمايش بيماراني که به اونجا معرفي مي کنم را

            مي‌گيرم!

 

            دارويي که براتون نوشتم داروي خيلي جديديه:

            يعني من دارم يه مقاله علمي مينويسم و ميخواهم از شما مثل موش

            آزمايشگاهي استفاده کنم!

 

            اگه تا يک هفته ديگه خوب نشديد يه زنگ به من بزنيد:

            يعني من نمي دونم بيماريتون چيه شايد خود به خود تا يک هفته ديگه خوب

            بشه!

 

            بهتره چندتا آزمايش تکميلي هم انجام بدين:

            يعني من نفهميدم بيماريتون چيه. شايد بچه‌هاي آزمايشگاه

           بهتون کمک کنن!

           

            ابن بيماري الان خيلي شايعه:

            يعني اين چندمين مريضيه که اين هفته داشتم بايد حتما امشب برم سراغ

            کتابهاي پزشکي و درمورد اين بيماري مطالعه کنم!

 

            اگه اين عوارض از بين نرفت هفته ديگه زنگ بزنيد وقت بگيرين:

            يعني تا حالا مريضي به اين سمجي نداشتم خدا را شکر که هفته ديگه

            مسافرتم و مطب نميام!

 

            فکر نمي کنم رفتن پيش فيزيوتراپيست فايده‌اي داشته باشه:

            يعني من از فيزيوتراپيستها نفرت دارم نرخ‌هاي ما رو شکستن!

 

            ممکنه يک کمي دردتون بياد:

            يعني هفته پيش دو تا مريض از شدت درد زبونشون رو گاز گرفتن!

 

            فکر نمي‌کنيد اين همه استرس روي اعصابتون اثر گذاشته باشه:

            يعني من فکر مي کنم شما ديوونه هستين و اميدوارم يک

            روانشناس پيدا کنم

            که هزينه‌هاي درمانتون رو باهاش قسمت کنم!

|+| نوشته شده توسط کیان در جمعه 16 فروردین1387  |
 سال نو برای ایرانیان خجسته باد

 

به نام ایزدمهر

به نام پروردگار ایران زمین

 

می توانم تصور کنم روزی را که کوروش بزرگ،

 پدر ایران زمین،

فر و شکوه را به ایرانیان هدیه داد.

 

امید دارم به روزی که نسیم بهار در سرزمین های ایران زمین با

 کوروشی دیگر وزیدن گیرد

 

زرتشت بیا!

بیا که با تو امید آید

صدای پای خورشید آید

 

تاریخ اگر دوباره تکرار شود

آدم به طواف تخت جمشید آید

 

 

با آرزوی سالی خوش و در پناه ایزدمهر،

  

آغاز سال:

 7030 میترایی آریایی

3746 زرتشتی

2567 شاهنشاهی

1387 خورشیدی

 

بر شما خجسته باد ...

 

کوروش بزرگ در بابل

 

 

|+| نوشته شده توسط کیان در سه شنبه 28 اسفند1386  |
 چهارشنبه سوري، جشن كهن ايرانيان خجسته باد
 

رويدادهاي تاريخ ايران باستان

چهارشنبه سوري، جشن كهن ايرانيان خجسته باد

 

چهارشنبه سوري مراسم شب چهار شنبه سوري يكي از جشن هاي باستاني ايرانيان است. در نوشته هاي برجاي مانده از آن عهد ،از اين جشن ملي بوته سوزي و پايكوبي در اطراف آن، به عنوان جشن سوري ياد شده است . مراسم بوته سوزي و پريدن از روي آن و خوردن آجيل و شادي و آرزوي تندرستي كردن ، امروز به همان گونه كه هزاران سال پيش برپا داشته مي شد بر گزار مي گردد.
    
جشن سوري ( سوريك ) به قدمت نوروز و به نوشته مورخان آلماني، قديمي تر از آن است و به تمامي آرين ها تعلق دارد . اين جشن در يكي از روزهاي پنج گانه اضافي سال ايران باستان برگزار مي شده است . ماههاي ايراني در عهد باستان30روزه بودند و

پنج روز اضافي سال نامهاي مقدسي داشتند. به درستي معلوم نيست كه از چه زماني اين آيين باستاني را در شب آخرين چهار شنبه سال تثبيت كرده اند.


       چهارشنبه سوري

 

    اين جشن پس از سلطه عربها ، توسط " مردآويز " سردار بزرگ و قهرمان ملي ايران در اصفهان احياء شد.

 وي كه از ديلمان (شمال ایران) برخاسته بود به سلطه عرب برمناطق شمالي و مركزي ايران پايان داد. در زمان سامانيان اين مراسم كهن ملي هنوز«جشن سوري » خوانده مي شد و در نوشته ها ي آن زمان به همين نام ذكر شده است. بكار بردن اصطلاح « چهارشنبه سوري »

 ظاهرا مربوط به قرون معاصر است.

 

 

مهرگان

 

لغت نامه جلسات کارشناسی!

 

1. این بستگى دارد به... یعنى: جواب سوال شما را نمى دانم!

 

2. این موضوع پس از روزها تحقیق و بررسى فهمیده شد. یعنى: این موضوع را بطور تصادفى فهمیدم!

 

3. نحوه عمل سیستم بسیار جالب و دقیق است. یعنى: سیستم کار مى کند واین براى ما تعجب انگیز است!

 

4. کاملا انجام شده یعنى: تنها راجع به 10 درصد کار برنامه ریزى شده!

 

5. ما تصحیحاتى روى سیستم انجام دادیم تا آن را ارتقا دهیم. یعنى: تمام طراحى ما اشتباه بوده و ما از اول شروع کرده ایم!

 

6. پروژه به دلیل بعضى مشکلات دیده نشده، کمى از برنامه ریزى عقب است.

یعنى: تاکنون روى پروژه دیگرى کار مى کردیم!

 

7. ما پیش بینی مى کنیم... یعنى: 90 درصد احتمال خطا مى رود!

 

8. این موضوع مستند نشده... یعنى: تاکنون کسى از اعضا تیم پروژه به این موضوع فکر نکرده است!

 

9. پروژه طورى طراحى شده که کاملا سیستم بدون نقص کار مى کند. یعنى:

هرگونه مشکلات بعدى ناشى از عملکرد غلط اپراتورها است!

 

10. تمام انتخاب اولیه به کنار گذاشته شد. یعنى: تنها فردى که این

موضوع را مى فهمید از تیم خارج شده است!

 

11. کل کوشش ما براى این است که مشترى راضى شود. یعنى: ما آنقدر از زمان بندى عقبیم که هر چه که به مشترى بدهیم راضى مى شود!

 

12. تحویل پروژه براى فصل آخر سال آینده پیش بینى شده است. یعنى: که تا آن زمان ما مى توانیم مقصر تاخیر در اجراى پروژه را کسى از میان تیم کارفرما پیدا کنیم!

 

13. روى چند انتخاب به طور هم زمان در حال کار هستیم. یعنى: هنوز تصمیم نگرفته ایم چه کنیم!

 

14. تا چند دقیقه دیگر به این موضوع مى رسیم. یعنى: فراموشش کنید، الان به اندازه کافى مشکل داریم!

 

15. حالا ما آماده ایم صحبت هاى شما را بشنویم. یعنى: شما هر چه مى خواهید صحبت کنید که البته تاثیرى در کارى که ما انجام خواهیم داد

ندارد!

 

16. به علت اهمیت تئورى و عملى این موضوع... یعنى: به علت علاقه من به این موضوع!

 

17. سه نمونه جهت مطالعه شما انتخاب شده و آورده شده اند. یعنى: طبیعتا بقیه نمونه ها واجد مشخصاتى که شما باید بعد از مطالعه به آن برسید،نبوده اند!

 

18. بقیه نتایج در گزارش بعدى ارائه مى شود. یعنى: بقیه نتایج را تا

فشار نیاورید نخواهیم داد!

 

19. ثابت شده که ... یعنى: من فکر می کنم که ...!

 

20. این صحبت شما تا اندازه اى صحیح است. یعنى: از نظر من صحبت شما مطلقا غلط است!

 

21. در این مورد طبق استاندارد عمل خواهیم کرد. یعنى: از جزئیات کاراصلا اطلاع ندارید!

 

|+| نوشته شده توسط کیان در یکشنبه 26 اسفند1386  |
 
 
بالا