
بر مام وطن باید گریست!
زمانه زمانه سبقت و پیشی درزمینه علوم و فنون است و پیشبرد چرخ کشور بر هرچیزی مقدم، ولیکن باید بر مام وطن گریست که چنین گستاخانه شهروندان، دون پایه محسوب میگردند آنانکه وطن وطن میگویند و ثروتها و منابع خدادادی کشور مصروف جنگی فرسایشی در جای دیگری از پهنه گیتی میگردد که برد و باختش تنها بر ملت مظلوممان خرجی بی پایان و ایجاد دشمنی دیگر تحمیل خواهد نمود.
بر مام وطن باید گریست که فرزندانش نام وطن را بتنهائی نمی پسندند و وطن پرستان واقعی را بسخره میگرند و دون میشمارند
آری ای ایران بر تو میگریم و اشکهایم را نثار خاک پاکت مینمایم چرا که در طول تاریخ چنین زخم هولناکی را هرگز بر پیکرت ندیده ای
برتو مویه میکنم وطنم که هیچگاه فرزندانت بر تو چنین نشوریده بودند و با افتخار از تو دوری نکرده بودند
آنانکه با نام تو بخصم میخروشیدند و رگهاشان را بر پای تو بفولاد میسپردند، اکنون تن های پاکشان در زیر خاکت خواهد لرزید و شیر مادران شیری که فرزندانشان را بانام تو لالائی میخواندند فرو خواهد خشکید و روزگار چنین خواهد شد که وطن فروشان بر وطن پرستان چیره خواهند گردید.
شیاطین بر گردادگرد تو میچرخند و فرزندانت سر آنانکه تو را میپرستند بر زمین میگذارند و خوارشان میشمارند
بر توای وطنم میگریم که هیچگاه در هیچ گوشه ای از تاریخ پربارت چنین جفائی بر تو نرفته است.
بیداد زمانه تورا چنین خوار و نحیف نموده که دریای خزرت را بمفت میفروشند و نامش را فیروزی مینامند که تورا تنها پیروزی شایسته است و آنهم بدست فرزندان پاکت.
برتو و بر خودم و بر تمامی فرزندانت میگریم چراکه آنچه که تو در دل خاکت داری و باید مصروف فرزندان پاکت گردد، ناچيز فروخته میشود و دستمایه آنانی میگردد که فرزندان گرسنه و بی پناهت را نمی بینند
جوانان پاکی که باید هرروز در گوشه ای از دنیا نام پاک تورا با پیشبردها و پبروزیهایشان بر زبانها جاری سازند در بیغوله های تنگ و تاریک لب بر لب افیون میگذارند و خماری را بانشئه ای جانگداز معاوضه مینمایند
دخترکانی که باید با نام تو و بایاد تو سر بربالین بگذارند برای تکه ای نان تن پاکشان را بر نا اهلان ارزانی میدارند. و در این میان ثروتهای بیمانندت برای زخم تیر آنانی بکار رود که در فرداهایشان نه نامی از تو خواهند برد و نه بیادت خواهند بود.
پدرانی که با نام ایران و وطن، پهلوانان و شیر بچه های دلاور و بی باک پروردند که در هشت سال جنگ با خصم بی هیچ انتظاری خونهای پاکشان را نثارت کردند، اکنون برای تکه ای نان و یا رفع چند بار خماریشان فرزندانشان را و تکه های تنشان را بمفت میفروشند .
آیا نباید بر تو بگریم ای ایران که عده ای هرچند معدود از مادران فرزندانت بجای شیر در سینه ها شان خشو نت ونفرت میجوشد، به هرجائی، هرکه را که از وطن میگوید بتیر ملی گرائی مینوازند.
آیا نباید گریه کنم برایت ای وطنم که پدرانی از فرزندانت برای فکری معیوب و نظری آغشته بعناد و تنگ نظری دخترکانشان را با بی شرمی بضرب سنگ میکشند ونام کارشان را غیرت و ناموس مینامند.
میخواهم این بغض فروخفته بترکد و اشکهایم سرازیر گردد
بگذار گریه کنم وقتی که وطن پرستان و آنان که داعیه وطن دارند جرات ابراز نظراتشان را ندارند
چه بد کرداری ای چرخ که ملی گرایان باید خاک گوشه های تنگ عزلت بخورند و وطن فروشان مست باده قدرت باشند.
آری وطنم برتو میگریم و برایت دل میسوزانم
... ولی در اعماق قلبم بسیار دلخوش و امیدوارم و هیچ از این یاوه گویان که مست قدرتند و باده ثروت از خود بیخودشان نموده ترسی بدل ندارم که تو خود چاره ای بگاه و درخور خواهی اندیشید.
با درودی شایسته بر تمامی ایرانیان وطن پرست
در پناه ايزد

یک داستان بسیارعجيب!!!
اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد
به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت: «ماشین من خراب شده. آیا
می توانم شب را اینجا بمانم؟»
رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و
حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای
عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود. صبح فردا از راهبان
صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند:
«ما نمی توانیم این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی»
مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.
چند سال بعد ماشین همان مرد باز هم در مقابل همان صومعه خراب شد.
راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند، از وی پذیرایی کردند و
ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که
چند سال قبل شنیده بود، شنید.
صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: «ما نمی توانیم
این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی»
این بار مرد گفت «بسیار خوب، بسیار خوب، من حاضرم حتی زندگی ام را برای
دانستن آن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را
بدانم این است که راهب باشم، من حاضرم. بگویید چگونه می توانم راهب
بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند «تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما
بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همین طور باید تعداد
دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال
را بدهی تو یک راهب خواهی شد.»
مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
مرد گفت:«من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری
که از من خواسته بودید کردم. تعداد برگ های گیاه دنیا
371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382
سنگ روی زمین وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند: «تبریک می گوییم. پاسخ های تو کاملا صحیح است.
اکنون تو یک راهب هستی. ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان
بدهیم.»
رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد
گفت: «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود. مرد گفت: «ممکن است کلید این
در را به من بدهید؟»
راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد.
پشت در چوبی یک در سنگی بود. مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به
او بدهند.
راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی
هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد.
پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت.
و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز، نقره، یاقوت زرد و لعل
بنفش قرار داشت.
در نهایت رئیس راهب ها گفت: «این کلید آخرین در است». مرد که از در های
بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره
را چرخاند و در را باز کرد. وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا
چه بوده است متحیر شد.
چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود.
.
.
.
.
.
.
.
اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید، چون شما راهب نیستید!
.
.
.
.
.
.
.
لطفا به من فحش ندید! خودمم دارم دنبال اون احمقی که اینو برای من
فرستاده می گردم تا حقشو کف دستش بگذارم.
لطفا این آدرس این صفحه رو به هر کسی که می شناسین بفرستین شاید اون
احمق رو بتونیم پیدا کنیم!